آمد. صندلی اش را گذاشت کنار من و درست نشست بغل دستم. سر تا پا مشکی بود. شال مشکی، مانتوی بلند مشکی، چشم های مشکی، موهای مشکی ...
صورتش خیس بود. به زور لبخندی زد و بعد دست دادیم. هنوز ننشسته بود که لبخندش پشت بغض گم شد ،دوباره اشک ها امانش ندادند. می لرزید. مثل بچه گنجشکی که دست صیاد افتاده باشد دل دل میزد. دست هایش می لرزید، و شانه هایش و بدنش که فرو می ریخت...دست هایش را گرفتم توی دست هایم و شانه هایش را.
نمی شناختمش. غریبه تر از آن بودیم که ازش بخواهم گره دلتنگی هایش را برایم بگشاید.
اما خودش شروع کرد.خودش حرف زد. خودش بود که گفت دیوانه وار دوستش دارد که ۴ سال است هیچ کس دیگری را نمیبیند که هیچ صدای دیگری را نمیشنود خودش بود که آنجا درست کنار من نشسته بود و می گفت که دیگر نمی تواند، که بعد از ۴ سال دیگر تاب ندارد. خودش بود که با چشم های مشکی اش زل زده بود به من و از قرص های اعصاب و آرام بخش هایی که می خورد می گفت از دکتر های روانپزشک و مطب های خاکستری، از شب های بی خوابی و از روز های دلهره... و حالا بعد از این همه بلندی و پستی پس از این سر در گمی های چند ساله درست وقتی که روز قبل با هم قرار خواستگاری را برای شهریور ماه را گذاشته بودند از ناکجا آباد زنی پیدا شده که بینشان بایستد و همه چیز را بهم بزند و بلور های اعتماد این چند ساله را بشکند. زنی متاهل ...
در نگاه اول قصه به همان اندازه که فکر میکردم تکراری بود. قصه نوجوان های زود باور و عشق هایی که به بند می کشد. دختر ها و پسرهای نوجوانی که دنیا را تنها از پنجره کوچک خودشان می بینند که بهترین سال های جوانی اشان را در کوچه های تنگ پر هراس و دلهره عاشقی می گذرانند و بعد اگر شانس بیاورند و بتوانند با لباس های خاکی و زانوهای زخم خورده، نیمه جان خودشان را از پیچ و خم این کوچه های بن بست به در ببرند همیشه احساس می کنند چیزی را جایی گم کرده اند و زخم هایی که هر از گاهی کابوس آن روز ها را زنده می کند...
قصه همان قصه همیشگی بود که بارها شنیده بودم. شاید اگر اینقدر نزدیکم ننشسته بود شاید اگر لرزش دست های ظریفش را در دست هایم حس نمی کردم شاید اگر با آن چشم های زیبا آنطور از پشت چتری های مشکی اش نگاهم نمی کرد در دل به سادگی و بچگی اش می خندیدم، خدا را شکر می کردم که هیچ وقت در موقعیت مشابهی نبوده ام ،بعد دور می شدم و همه چیز همین جا تمام می شد.
اما این بار فرق داشت.... کنارم نشسته بود و میدیدم که چگونه از درون و برون فرو میریزد و می شکند. کوچک تر و نحیف تر از آنی بود که دست هایم را از دست هایش بیرون بکشم که بی تفاوت نگاهش کنم و مثل هر بار دیگر توی دلم بگویم این دختر خل است!
۱۹ سال بیشتر نداشت.باید سرزنش میشد؟ باید دلداری اش می دادم؟ باید نصیحتش می کردم؟ باید می خندیدم به بچگی اش؟باید آرامش می کردم؟...
سعی کردم برای یک بار هم که شده قضاوت نکنم.نمی شناختمش.
صندلی را که کنار زد، بلند که شد، دست که برایم تکان داد و چتری های مشکی اش که باز ریخت روی صورتش من فقط به یک چیز فکر می کردم به این دخترک ۱۹ ساله زار و نزار که خودش را عاشق ترین میدانست و تصور خودم از فرداها و آنچه همیشه باور داشته ام روزی عشق به من ارزانی خواهد کرد:
آزادی، رویش، امنیت، همدلی، همسایگی، پرواز...روشنی، روشنی، روشنی...
