وقتی آخرهای بهاری باشد که دو سومش را نبوده ای و ندیده ای و از دست داده ای، خرداد هم می شود شکل اردبیهشت. آن وقت اگر دم غروب کنار پنجره طبقه بالای آن ساختمان حاشیه خیابان نشسته باشی دیگر تقصیر خودت نیست که چشم هایت برود پایین توی خیابان و ذهنت هی برای مردمی که می آیند و می روند داستان بسازد و گوشهایت هی برود لا به لای برگ های درخت کنار پنجره دنبال باد بگردد و سرت را که بچرخانی ببینی دو ساعت کلاس تمام شده و تو از حرف های آن آقای لاغر پیر قدبلند هیچی به یاد نداری...
فراموشی گرفته ای . از نوع لاعلاجش. با قرص و دارو ،درمان هم خوب نمی شود. عیب ندارد. ما عادت کرده ایم. عادت می کنیم یعنی....
در "عزیز ترین جای بقچه سفرهایم"* یک کارت پستال بنفش دارم،یک نامه از طرف دوستی چینی که از آن قند پارسی می بارد، یک قلب تکه شده صورتی و بسته ای شکلات از طرف دوست های ۵-۶ ساله ام. چند یادداشت دست نویس از این و آن، یک کتابچه دعا، زنجیر نقره ای ظریف و یک کاردستی بی نظیر با دست خط تمام آدم هایی که این روزها دلتنگشان هستم. تا اطلاع ثانوی حتی گوشه ای از گنجینه ام را با گران قیمت ترین، زیبا ترین و بزرگ ترین هدیه های دنیا عوض نمی کنم!!!
پی نوشت:
* از رامین قرض گرفته ام این را. عجیب هر وقت پای سفر به میان می آید یاد این عبارت می افتم....
