یک سه شنبه دوست داشتنی،۳-۴ دوست صمیمی و بی نظیر که انگار نه انگار هنوز ۲۴ ساعت هم نیست که می شناسیشون ، آفتاب مطبوع سر ظهر و سنگ فرش های داغ، پسر ۲۰ ساله ای که نشسته کنارت و حاضر نیست تا وقتی مطمئن شده همه همه شام خوردند لب به غذا بزنه، یک آقای عینکی که از ینگه دنیا اومده و کلی حرف برای زدن و عکس برای نشون دادن داره، یک گلدون پر از گل های رز قرمز، یک مسافر که با دو تا چمدون از راه دور می رسه و بهمون گوجه سبز و پرتقال و توت می ده. یک خانم بلوز آبی و زیبا که می آید طرفم و ازم قول می گیره ، سر درد شدید، گلو درد، چشم های قرمز ....اشک، اشک ،اشک های من...
بعضی روز ها هیچ وقت از یاد نمی رند....
