"ب" را اولین بار در ترمینال اتوبوس می بینم از راه دور می دود و به ما که می رسد هنوز نفس تاره نکرده با لهجه ای بامزه می گوید " عصر به خیر! من زبان فارسی دوست دارم." و در جواب نگاه های هاج و واج ما اضافه می کند " از روی کتاب یادگیری می کنم!"
"ب" چهار هفته است که از روی کتاب و با کمک یکی از دوستانش دارد فارسی یاد می گیرد. تمام عشق و انگیزه اش هم این است که بعد ها به بچه هایش فارسی یاد بدهد.
"ب" می گوید خیلی از دختر هایی که موهایشان را رنگ می کنند خوشش نمی آید. به نظرش احمقانه است که آدم به بدن خودش سم وارد کند. می گوید این رنگ موها و مواد شیمیایی اشان بعد ها موقع بارداری به بچه ها صدمه وارد می کند.
"ب" می گوید دوست دارد در آینده استاد دانشگاه یا معلم شود تا بتواند وقت بیشتری را با بچه هایش باشد. حتی می گوید اگر بشود همه کارهای بیرون منزل را می دهد به همسرش تا خودش همه وقتش را صرف تربیت بچه هایش کند. می گوید دوست داشت آنقدر پولدار بود که لازم نبود کار کند و تمام وقتش می شد برای بچه هایش.
"ب" فقط یک پسر 20 ساله است. شادمانه و سرخوشانه آواز می خواند, شوخی می کند, تمام وقت و انررژی اش را می گذارد برای اینکه دنیایی که قرار است روزی بچه هایش در آن زندگی کنند دنیای بهتری شود. به بچه هایش زیاد فکر می کند و گاهی هم به دختری که قرار است روزی مادر بچه هایش شود و آن وقت است که صورتش گل می اندازد, چشم هایش برق می زند و زیر لب به فارسی می گوید" عشق".