Think the only people who are people
are the people who look and think like you?
but if you walk the footsteps of a stranger
you'll learn things you never knew, you never knew...
Think the only people who are people
are the people who look and think like you?
but if you walk the footsteps of a stranger
you'll learn things you never knew, you never knew...
داشتم برنامه هام رو زير و رو مي كردم براي اين سفر تقريبا اجباری يك دفعه اي كه به شمال برام پيش اومده. يك حساب سر انگشتي كردم ديدم در اين ۹ ماهي كه از سال ۸۶ مي گذره حداقل ۵ ماهش رو در سفر بودم!
۹ هفته تهران
يك هفته بيرجند
يك هفته يزد
۲ هفته اصفهان
۴ هفته هند
حالا هم دارم يك هفته مي رم شمال و بعدش هم يك هفته تهران.
در هر شرايطي جز الان بودم از شنيدن اسم شمال و جنگل و دريا پر در مي اوردم ولي الان دلم مي خواد تا جايي كه ميشه رفتنش رو عقب انداخت حتي بهم زد شايد. گفته بودم قبلا چند وقتی است انگار حال و هوای سفرهای دور و دراز نیست....
شرط بسته ایم. من برنده می شوم. تو عاشق می شوی. من به شال قشنگی می رسم که قرار است برایم بخری تو به جمله ای که مدت ها بود از شخص خاصی انتظار شنیدنش را داشتی.
باور کن امروز برای عاشقی کردن ساخته شده بود، دخترک! فکر می کنم اگر جای تو بودم و نیمه شب کسی آن طور غافلگیرم کرده بود امروز فراموش نشدنی ترین روز زندگیم می شد. اگر جای تو بودم ،آفتاب ملایم نیمروزی و هوای تازه بیرون کو ه های امروز مست تر و سرخوش ترم می کرد. راه رفتن روی برگ های زرد در امتداد رودخانه ای آرام وقتی عاشق باشی حتما حس و حال دیگری دارد. خیره شدن به افق و گوش سپردن به صدای باد حتما معنای دیگری پیدا می کند.
حس و حال عجیبی باید داشته باشد که نیمه شب دراز کشیده باشی روی تختخواب من، سرت را گذاشته باشی روی همان بالشتی که من همیشه سرم را می گذارم رویش، خیره شده باشی به سایه درخت های کوچه که خودشان را روی دیوار دراز کرده اند و دل داده باشی به صدایی که از پای تلفن موزون ترین جمله دنیا را در گوشت زمزمه می کند. سعی می کنم تصویرت کنم در آن لحظه و آنچه به ذهن می آید تصویری است در نهایت آرامش، اعجاز و بی وزنی. آن قدر که هوس عاشقی به شیوه تو به سرم می زند: دل باختن در یک نیمه شب پاییزی، وقتی همه دنیا خوابند...
پی نوشت: من هنوز به شالم نرسیدم ها!
*خواهر گرامی ای-میل برامون فرستادند. شما هم اگر مثل من نیکا رو از نزدیک می شناختید موقع خوندن e-mail صدای خندتون تا آسمون هم می رسید و مثل من ولو می شدید روی زمین..
** منظورش از اينها يك عالمه مقاله و تكليف هست كه بايد براش بنويسم...
کتاب امتحان امروز را تازه یازده دیشب باز کردم. از کل هشت فصل دو فصل نصفه نیمه شاید بیشتر نخوانده بودم اما صبح دستم از همه سوال ها جلو زد...
دوست دارم این روز ها را. دوست دارم این پرنده زرد کوچکم را که باد هلش می دهد تا اوج بگیرد...
سندرا سیزنروز داستان کوتاهی دارد به نام "یازده". دختر نوجوانی صبح روز تولد یازده سالگی اش درست روزی که احساس می کند دارد بزرگ میشود و و پا به دنیای جدیدی میگذارد در مدرسه به طور ناعادلانه ای مورد تحقیر یکی از معلم ها قرار می گیرد و برای کاری که نکرده تنبیه میشود.
ژاکت قرمز ژنده و پاره ای روزهاست که گوشه کلاس افتاده. معلم ریاضی با عصبانیت از صاحب ژاکت می خواهد که ژاکتش را جمع کند اما هیچ کس از جایش تکان نمی خورد. معلم ناگهان رو می کند به ریچل(شخصیت اصلی داستان) و میگوید که یادش می آید که ژاکت را تن او دیده و بعد از کلی تحقیر و سرزنش دخترک وادارش می کند تا به عنوان تنبیه جلوی کلاس ژاکت کثیف و پاره و را بپوشد. همه اینها در حالی اتفاق می افتد که ژاکت در حقیقت اصلا مال ریچل نبوده اما او در دفاع از خودش چند کلمه بیشتر نمی گوید و معلم هم بدون اینکه لحظه ای به درست بودن حدس خودش شک کند به کارش ادامه میدهد.
اینکه در درون ریچل وقتی مشغول به تن کشیدن ژاکت پاره و چندش آور جلوی همه بچه های کلاس است چه می گذرد فقط با کلمات سحر آمیز سزنروز قابل توصیف است. استادانه احساسات متفاوت ریچل رو به تصویر می کشد و اینکه چه طور به خاطر کاری که نکرده نه تنها تحقیر و خرد میشود بلکه یکی از قشنگ ترین تجربه های زندگی اش ( روز تولد یازده سالگی، اولین روز نوجوانی اش) تبدیل میشود به کابوسی که تا مدت ها از آن فرار خواهد کرد.
***
این روزها فکر می کنم خیلی شبیه ریچل شده ام. یک ژاکت قرمز کهنه و پاره و کثیف افتاده این حوالی. مال من نیست. می دانم. اما می ترسم همین روزها معلمی پیدا شود و مجبورم کند تا به عنوان تنبیه به تن بکشمش. و هر چقدر هم التماس کنان بگویم که ژاکت من نیست قبول نکند. نگرانم هیچ کس حرفم را قبول نکند. همه همکلاسی ها هم بایستند رو به رویم و مرا نگاه کنند و هیچ کس دم بر نیارد که من بی تقصیرم. و این طوری یکی از دوست داشتنی ترین و قشنگ ترین تجربه هایم-درست مثل ریچل- برای همیشه مایه پریشانی ام شود.
کاش پیدا شود معلم مهربانی که ژاکت کهنه و زشت و به درد نخوری را هم اگر می بیند خم شود برش دارد و دنبال صاحبی نگردد تا تنبیه اش کند. معلم مهربانی که قبل از محکوم کردن چند لحظه در چشم شاگردش نگاه کند و درون او را بخواند...بیا! بیا معلم مهربان من باش! روزهاست از معلم های عصبانی و اخمو خسته ام....