تبليغاتX
آيدا در آينه

آيدا در آينه

قصه تمام شد. زودتر از آنی که فکر می کردم. انگار از خواب بلند شده باشم. خنده دار است شاید اگر بگویم دلم برای آن روزهای دلتنگی تنگ خواهد شد. به هر جهت ، بانوی درخت های خیس و باران های موسمی! ممنون برای یکی از دلچسب ترین و رویایی ترین "صبح به خیر" های زندگی ام، ممنون که امروز را رنگ قصه های شاه و پری و افسانه های دور زدی...

 

پی نوشت:

خوشحالم که آنقدر دوستان خوبی دارم که بتوانم پشت سر هم( نمونه اش این چند پست اخیر ) در موردشان بنویسم و باز هم چیزی و حرفی نگفته باقی بماند. به نوشته های این یک سال و اندی که نگاه می کنم خیلی هایشان نشان از این دوست های دوست داشتنی دارند اگر چه شاید خودشان ندانند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 10:43 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 به یک دوست که تازگی ها دارم عمقش را کشف می کنم

برای آن ها که اولین بار می بینندت، "تو" یک اتاق سفید خالی هستی و فکر می کنند چقدر تابلوی رنگی می شود به این دیوارهای بی رنگ و رو آویزان کرد. کافی است پایشان را از در اتاق بگذارند تو و دستی بکشند به یکی از دیوارها تا ببیند سفیدی دیوار های برهنه که کنار می رود اتاق زیر شیروانی اسرار آمیزی به رویشان باز می شود. حالا هر کس چیزی برای دل بستن و سرگرم شدن دارد. چراغی قدیمی، قالیچه ای ابریشمی، آیینه نقره، قاب عکس های کودکی ، ساز خوش صدای روزهای دور، کره جهان نما و ....

برای آن ها که اما بیشتر از چند روز و چند ماه و شاید چند سال می شناسندت "تو" همان صندوقچه کوچکی هستی که در ناپیداترین نقطه اتاق زیر شیروانی قایم شده است. باید رمز دلت را بلد بود. توی دلت کتاب قدیمی هست با جلد طلا کوبی شده و چرمی قرمز و کاغذ های کاهی زرد . حرف های دلت کلمه به کلمه با جوهری اسرار آمیز به زبانی که کمتر کسی می تواند آن را بخواند  بر صفحه های کتاب نقش بسته اند. فقط آن هایی می توانند این کلمات را بخوانند و آهنگ دلنشینش را به یاد بسپارند که بال های روی شانه هایت را هم می بینند، همان هایی که گرد نقره ای روی موهایت را می توانند لمس کنند و وقتی حرف می زنی عطر گل هایی که از کلامت می روید سحرشان می کند. قطره قطره مرکب کتاب دلت اقیانوسی است که ماهی های قرمز کوچک هر شب خوابش را می بینند و رودخانه ها به آرزوی رسیدن به آن جاری می شوند و ابرها برای در آغوش کشیدنش می بارند. اقیانوسی که هنوز هیچ دریانوردی به انتهایش نرسیده و هیچ نقشه ای وسعتش را در خود جای نمی دهد...

از آن شب خرداد سه سال پیش که برای اولین بار دیدمت بدون آنکه شاید کلمه ای بین ما رد و بدل شود تا این شب پاییزی عجیب که برای اولین بار خواندمت خیلی گذشته است من اما فقط چند ماهی است که پایم را از درگاهی اتاقت داخل گذاشته ام و ناگهان مسافر اقیانوس بی انتهایی شده ام که تویی. اعتراف می کنم تمام این سال ها دم در اتاق ایستاده بودم و فکر می کردم این دیوارها بیش از حد خالی اند و باید رنگی به آنها زد یا تابلویی برایشان پیدا کرد. شاید اگر زودتر به اینجا رسیده بودم الان دوستان صمیمی تری بودیم، شاید... ۴ خطی را که نوشته ای می خوانم و فکر می کنم من کجای اقیانوسی ایستاده ام که تویی؟ کی به اینجا رسیدم؟ چقدر سرزمین های ناشناخته دیگر در تو هست که باید کشف کرد؟ چقدر راه هست که هنوز تا "تو" نرفته مانده؟ چقدر؟....

 

 

*پی نوشت:

۱. حذف شد.

۲. در شماره یک سعی کرده بودم با عبارت "یادداشت ساده ای که دوستی برای دوست دیگرش نوشته" همه چیز را توضیح دهم. اما انگار این عبارت بین بقیه جملات حاشیه ای گم شده بود و خود پی نوشت بیشتر باعث سو تفاهم می شد. پس حذفش کردم! حقیقتش این است که گاهی اوقات خسته می شوم از اینکه باید همه چیز را توضیح داد. از اینکه چون با اسم خودم دارم می نویسم باید نگران خیلی از کلمه ها و جملاتی که اینجا می آورم باشم. باید حواسم به آدم هایی که در موردشان می نویسم باشد. خسته شده ام از اینکه گاهی چیزی که از یک متن برداشت می شود کاملا متفاوت از حرفی است که می خواستم زده باشم....نمی دانم خدا کند این ها فقط وسواس های ذهن خوم باشد و دیگر هیچ.

۳. هر چه بیشتر می گذرد بیشتر به این نتیجه می رسم که همه آدمها اقیانوس هایی بی انتها هستند. نمی دانم تقصیر روزگار است یا ما که غالبا پایمان از ساحل فراتر نمی رود و فقط عده ای انگشت شماری را آنطور که بزرگ و عمیق هستند می شناسیم و از کنار دیگران بی تفاوت عبور می کنیم... عبور می کنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 1:38 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

به بدیع

 

 آسمان شب

با ستاره ها

کیکی بزرگ

با شمع های بی شمار.

تا که فوت می کنی

صبح می شود

شب های درد و تب.

برای آخرین دفعه

می شوی بزرگ

می رسی به آسمان هفت.

***

سهم ما ولی

از تمام جشن:

چای سرد بی تو ماندن و

 کیک تلخ.

 

 

توضیح:

من بدیع را نمی شناختم. ندیده بودمش. تمام آشنایی ما محدود میشد به چند عکس و قصه اش که در مقاطع مختلف پیمان و بشیر برایم گفته بودند. اما آنقدر روحش بزرگ بود که موقع رفتن دستی هم به شانه ام بزند و با من هم خداحافظی کند. همان شب چهارشنبه دو هفته پیش وقتی من پس از ماه ها ناگهان بی دلیل یاد دوست ندیده و نشناخته ام افتادم و بی دلیل نگرانش شدم و  تصویرش درآن لباس سفید بیمارستان در آن یک هفته بی خبری یک لحظه از جلوی چشمم دور نمی شد باید حدس می زدم که اتفاقی دارد می افتد . همان روز که از پایین پله های موسسه سبد ها و دسته های گل غافلگیرم کردند باید می فهمیدم که چیزی سر جایش نیست. نه اما نه! همه چیز سر جایش است! بدیع درست برگشته جایی که می بایست باشد و من صدای خنده اش را دارم می شنوم. بخند بدیع جان! بخند!

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 11:22 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

مامان من شعبده باز است خودم کلاه و چوبدستی جادویی اش را دیدم. اسم هر کس که از ذهنش می گذرد چند دقیقه بعد یا تلفن زده یا نامه اش از راه دور رسیده یا خودش ایستاده پشت در.  ظرفی که می شکند همان ظرفی است که چند دقیقه قبلش گفته " مواظب باش نشکنه!" کافی است بگوید "خوبه آخر پرواز یک دفعه همه چیز بهم بریزه" تا هواپیمایی که تا چند دقیقه قبل بدون کوچکترین تکانی نرم و آرام در آسمان بی ابر و آبی حرکت می کرده ناگهان وحشت آور بالا و پایین برود و ما را تا مرز فرود اضطراری و شاید سقوط هم برساند. مامان همیشه توی یک جمع شلوغ ۵۰۰ نفری می فهمد کی از کی خوشش می آید، بی ربط ترین ازدواج ها را از قبل حدس می زند. بلیت ۱۰۰ ٪ ok من که پولش را هم داده ام  و کلی بابتش خوشحال هم هستم یک دفعه بی جهت کنسل می شود و این در حالی است که مامان گفته بود فکر نکنم بتونی برای اون قطار خاص بلیت بگیری. آن زمان ها که مدرسه ای بودم تمام نمره های امتحانی ام را قبل از اینکه به جلسه بروم مامان حدس میزدو مهم نبود شب تا صبح هم درس خوانده باشم وقتی مامان می گفت ۱۹.۲۵ واقعا ۱۹.۲۵ می شدم نه ۱۹.۵ نه ۱۹. مهم نیست چله تابستان باشد اگر مامان بگوید برف می آید مطمئن باشید برف می آید. او می داند که صندلی آشپزخانه کی خواهد شکست و ترمز ماشین کی می برد.  تمام اشیا گم شده را در کسری از ثانیه پیدا می کند و میداند چه روزی من قرار است چه چیزی را کجا گم کنم! کافی است زمستان هوس زردآلو و بستنی کند تا ناگهان طی پدیده ای بی نظیر تمام درخت های پرتقال شبانه زرد آلو بدهند و همسایه دو کوچه بالاتر نذری بستنی بیاورد دم خانه.

زندگی با چنین مامانی خیلی خوش می گذرد. هر چند مدت هاست دیگر در مورد "من" چیزی نمی بیند و به دلش نمی افتد و حس عجیب و غریبی ندارد ولي همان موقع که به دنیا آمده ام کمی از گرد جادویی اش روی من هم ریخته . بین خودمان بماند ولی یکی از همین روزها کلاه و چوبدستی اش را هم پیدا می کنم و بعد خوب کمی بیشتر مراقب خودتان باشید!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 8:37 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

"

...

پیش از آن که باخبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود!

آی....

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

 چقدر زود

دیر میشود!"

قیصر امین پور

 

نشسته ام پشت کامپیوتر و دارم ترجمه می کنم. این فصل کتاب راجع به "سرور و شادمانی" است. عجله دارم. می خوانم و می نویسم.

۱. خدا دوست دارد ما شاد باشیم.

۲.وقتی اتفاق های خوب برایمان می افتد باید از آن ها لذت ببریم.

۳. وقتی اتفاق های بدی برایمان می افتد نباید خیلی غمگین شویم.

یک جمله دیگر مانده فقط. ترجمه اش سخت است. بالا و پایینش می کنم. جور در نمی آید.

When sadness comes, pray to God and let the sadness go away 

 دارم سعی می کنم یک معادل برای "آمدن و رفتن غم" پیدا کنم که نگار اس.ام. اس می دهد. شعر فرستاده:

خوشا چون سروها ایستادنی سبز

خوشا چون برگ ها افتادنی سبز

خوشا چون گل به فصلی سرخ مردن

خوشا در فصل سبز زادنی سبز.

 

تعجب می کنم امروز نوبت من بوده که شعر بفرستم. فکر می کنم شاید نگار نوبت ها یادش رفته. هنوز جوابش را نداده ام که مامان زنگ میزند. حرف میزنیم و من به این جمله ای که رو به رویم نشسته فکر می کنم و اینکه معادل روانش جه می شود....

صدای مامان از توی ماشین خوب نمی آید یا شاید هم گوش هایم نمی خواهند چیزی را که می شنوند باور کنند. چند بار تکرار می کند تا بالاخره مطمئن می شوم اشتباه نمی شنوم....

گوشی را گذاشته ام خیره شده ام به متن ترجمه ام و غم "آمده" توی دلم. شعر نگار حالا معنی پیدا می کند.

همه سال های دور و نزدیک می چرخد توی سرم:

 اولین باری که مامان سروش نوجوان برایم خریده بود و من به سختی اسم "قیصر" را در ستون "سردبیران" خوانده بودم،

آن دفعه ای که سروش نوجوان آمده بود مشهد. در آن سالن کوچک نشسته بودیم و شعر خوانده بودیم. او برای ما، ما نوجوان های آن روز ها برای او....و برایم در آن دفتر آبی یادداشتی نوشته بود...

یا آن روزها که پیوند کلیه زده بود و آتوسا آنقدر قشنگ نبودنش را توی "حرف های خودمانی" نوشته بود که گریه کرده بودم.....

چرا آنقدر دور؟

اردیبشهت همین امسال ،نمایشگاه کتاب. نشسته بود توی غرفه دفتر شعر جوان. حرف زدیم با هم کمی از سروش نوجوان. فکر نمی کردم ولی اسمم را که گفتم یادش بود مرا. حال و احوال شعر هایم را پرسید و صفحه اول آخرین نسخه ای که از کتابش مانده بود برایم یادداشتی نوشت...

انگار همین چند روز پیش بود  که نگار دستور زبان عشق را بهم هدیه داد و من در دل تصمیم گرفتم کتاب بعدی آقای شاعر- هر چه که باشد- کادوی من است به نگار.

یاد عکسی می افتم که مریم سر کلاس گرفته بود و بعد بین همه ما پخش شده بود و بچه ها گذاشته بودند wallpaper موبایل هایشان . یادم می آید که عکس را توی گوشی ام دارم. نگاه می کنم شاعر مهربان را که پشت به تخته سیاه با آن موهای نقره ای نگاهم می کند و شعرهایش ورق می خورد توی ذهنم.

حتما فردا شلوغ می شود حتما خیلی ها می روند تهران. تمام نام های آشنای آن روزها جمع می شوند باز و حتما همه مجله ها و نشریه های ادبی ویژه نامه می دهند بیرون و گزارش های تصویری. کاش هنوز سروش نوجوانی بود و کاش آتوسا باز هم از همان" حرف های خودمانی" می نوشت و "ساحل سرود" پر می شد از شعر های شاعری که خیلی قبل تر از این ها اقیانوس شده بود.

***

چقدر خوب است  که هنوز پای کامپیوترم که هنوز مانیتور روشن است. چقدر خوب که هنوز این جمله را ترجمه نکرده ام و نگذشته ام ازش:

 

When sadness comes, pray to God and let the sadness go away 

                        

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 12:17 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

نمی دانم من راه را اشتباه آمده ام یا این قسمت راه همیشه سنگلاخ و پر پیچ و خم  بوده.  نمی دانم من جاده را گم کرده ام یا راه دشت های سبز و پر سایه و درخت همیشه از میان این بیابان های داغ و بی آب و علف می گذشته.  نمی دانم پاهای من کم توانند و بی طاقت یا همیشه و برای همه این سر بالایی ها نفس گیر می شود...

خسته نشده ام فقط شک کرده ام کمی به جاده ام و اینکه عاقبت به صداهایی که مرا می خوانند می رسد یا نه.

معجزه نمی خواهم، فقط به جاده ها بسپار مرا پیدا کنند. به بادهایی که می وزند بگو راه درست را نشانم دهند...

+ نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 0:38 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

"و در جمیع حال به تو نزدیکم و تو در جمیع احوال از من دور..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 10:2 AM  توسط آيدا حق طلب  |