"
...
پیش از آن که باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود!
آی....
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!"
قیصر امین پور
نشسته ام پشت کامپیوتر و دارم ترجمه می کنم. این فصل کتاب راجع به "سرور و شادمانی" است. عجله دارم. می خوانم و می نویسم.
۱. خدا دوست دارد ما شاد باشیم.
۲.وقتی اتفاق های خوب برایمان می افتد باید از آن ها لذت ببریم.
۳. وقتی اتفاق های بدی برایمان می افتد نباید خیلی غمگین شویم.
یک جمله دیگر مانده فقط. ترجمه اش سخت است. بالا و پایینش می کنم. جور در نمی آید.
When sadness comes, pray to God and let the sadness go away
دارم سعی می کنم یک معادل برای "آمدن و رفتن غم" پیدا کنم که نگار اس.ام. اس می دهد. شعر فرستاده:
خوشا چون سروها ایستادنی سبز
خوشا چون برگ ها افتادنی سبز
خوشا چون گل به فصلی سرخ مردن
خوشا در فصل سبز زادنی سبز.
تعجب می کنم امروز نوبت من بوده که شعر بفرستم. فکر می کنم شاید نگار نوبت ها یادش رفته. هنوز جوابش را نداده ام که مامان زنگ میزند. حرف میزنیم و من به این جمله ای که رو به رویم نشسته فکر می کنم و اینکه معادل روانش جه می شود....
صدای مامان از توی ماشین خوب نمی آید یا شاید هم گوش هایم نمی خواهند چیزی را که می شنوند باور کنند. چند بار تکرار می کند تا بالاخره مطمئن می شوم اشتباه نمی شنوم....
گوشی را گذاشته ام خیره شده ام به متن ترجمه ام و غم "آمده" توی دلم. شعر نگار حالا معنی پیدا می کند.
همه سال های دور و نزدیک می چرخد توی سرم:
اولین باری که مامان سروش نوجوان برایم خریده بود و من به سختی اسم "قیصر" را در ستون "سردبیران" خوانده بودم،
آن دفعه ای که سروش نوجوان آمده بود مشهد. در آن سالن کوچک نشسته بودیم و شعر خوانده بودیم. او برای ما، ما نوجوان های آن روز ها برای او....و برایم در آن دفتر آبی یادداشتی نوشته بود...
یا آن روزها که پیوند کلیه زده بود و آتوسا آنقدر قشنگ نبودنش را توی "حرف های خودمانی" نوشته بود که گریه کرده بودم.....
چرا آنقدر دور؟
اردیبشهت همین امسال ،نمایشگاه کتاب. نشسته بود توی غرفه دفتر شعر جوان. حرف زدیم با هم کمی از سروش نوجوان. فکر نمی کردم ولی اسمم را که گفتم یادش بود مرا. حال و احوال شعر هایم را پرسید و صفحه اول آخرین نسخه ای که از کتابش مانده بود برایم یادداشتی نوشت...
انگار همین چند روز پیش بود که نگار دستور زبان عشق را بهم هدیه داد و من در دل تصمیم گرفتم کتاب بعدی آقای شاعر- هر چه که باشد- کادوی من است به نگار.
یاد عکسی می افتم که مریم سر کلاس گرفته بود و بعد بین همه ما پخش شده بود و بچه ها گذاشته بودند wallpaper موبایل هایشان . یادم می آید که عکس را توی گوشی ام دارم. نگاه می کنم شاعر مهربان را که پشت به تخته سیاه با آن موهای نقره ای نگاهم می کند و شعرهایش ورق می خورد توی ذهنم.
حتما فردا شلوغ می شود حتما خیلی ها می روند تهران. تمام نام های آشنای آن روزها جمع می شوند باز و حتما همه مجله ها و نشریه های ادبی ویژه نامه می دهند بیرون و گزارش های تصویری. کاش هنوز سروش نوجوانی بود و کاش آتوسا باز هم از همان" حرف های خودمانی" می نوشت و "ساحل سرود" پر می شد از شعر های شاعری که خیلی قبل تر از این ها اقیانوس شده بود.
***
چقدر خوب است که هنوز پای کامپیوترم که هنوز مانیتور روشن است. چقدر خوب که هنوز این جمله را ترجمه نکرده ام و نگذشته ام ازش:
When sadness comes, pray to God and let the sadness go away