معلم روی تخته می نویسد "Muhammad" و بچه ها با آنکه هیچ کدام مسلمان نیستند یک صدا جواب می دهند "Islam" "Muslims". معلم با لبخند می پرسد کتاب دینی مسلمانان چیست؟ و آن ها یک صدا جواب می دهند " Quran". خانم معلم مهربان می گوید ما امروز یک مهمان داریم که از ایران آمده. او می تواند تلفظ صحیح "Quran" را به شما بگوید. بعد همه چشم ها بر می گردد سمت من. می گویم "قرآن" و بچه ها مبهوت و شگفت زده به من خیره می شوند. معلم دوباره از من می خواهد "ق" را تلفظ کنم. لحظه ای بعد همه بچه ها به تکاپو افتاده اند تا صدایی شبیه به "ق" از گلویشان خارج شود.
کلاس که آرام می گیرد دختری بلند می شود و می پرسد " خانم ، کدام یکی از پیامبران از بقیه مقدس تر و مهم تر است؟" معلم با لبخندی می گوید همه پیامبران مثل هم هستند. همه ادیان الهی در اصل یکی هستند. پس نمی توانیم بگوییم "مقدس تر" یا "مهم تر". معلم گوشه ای از تخته خورشیدی می کشد و می گوید این خورشید " خدا" است. پیامبران مثل اشعه های ساطعه از این خورشیدند. که همگی از یک حقیقت منشا گرفته اند. پس همه آن ها در اصل یکی هستند و منعکس کننده یک حقیقت.
نگاه می کنم به این دختر و پسر های ۹-۱۰ ساله ای که رو به روی من نشسته اند. آن ها در جلسات قبل کلاسشان راجع به حضرت ابراهیم، موسی، عیسی، کریشنا، بودا، و زرتشت مطالبی یاد گرفته اند و امروز نوبت به حضرت محمد رسیده. آنها با اینکه اکثرا هندو هستند با علاقه زیاد به داستان زندگی حضرت محمد گوش می کنند و وقتی معلمشان که او هم مسلمان نیست از سختی های وارده بر حضرت محمد می گوید همه اشان ناباورانه و متعجب می پرسند که چرا و چگونه آدم ها می توانند نسبت به هم این قدر سنگ دل باشند.
آن ها حق دارند که تعجب کنند چون یاد گرفته اند که اساس همه ادیان الهی یکی است. همه انسان ها روی کره زمین با هر دین و عقیده ای برابر و یکی هستند. آن ها یاد گرفته اند که باید همه انسان ها را دوست داشت از هر نژاد و با هر عقیده ای که باشند. آن ها هندو هستند اما راجع به زرتشت و سه اصلش می دانند، از داستان به صلیب کشیدن حضرت عیسی اشک در چشمانشان جمع می شود ، به قرآن احترام می گذارند. آن ها سرود هایی می خوانند در باره دوستی و اتحاد. و نقاشی هایی می کشند از دنیایی پر از صلح و آرامش. آن ها به زبان های مختلف و به شیوه های مختلف دعا می خوانند و هیچ وقت فکر نمی کنند که همیشه حق با آن هاست و دیگران اشتباه می کنند. آن ها می دانند که آدم های دنیا با هم متفاوتند. و همین تفاوت هاست که دنیای ما را زیبا تر می کند.
این یک داستان نیست. حقیقتی است در یک کلاس ۳۰-۴۰ نفره در شهر کوچکی کمی آن سو تر همین سرزمین خودمان. اینجا کشور "هفتاد و دو ملت " است. و این ها کودکان کشوری هستند که در آن بیش از یک میلیارد نفر با عقاید و مذاهب و زبان های مختلف در نهایت آرامش در کنار هم زندگی می کنند و بزرگ ترین دموکراسی جهان را شکل می دهند.
حالا دیگر کلاس درس تمام شده و زنگ تفریح است بچه ها یکی یکی سراغم می آیند و می خواهند برایشان "ق" را تلفظ کنم. به صورت های معصومشان نگاه می کنم و در دل فکر می کنم آیا اگر از کودکی خودم، از آنچه که دیده ام و میبینم و از دیروز ها و امروز هایمان برایشان بگویم حرف هایم را باور خواهند کرد یا این بار هم متعجب نگاهم می کنند.