اگر همان آيداي هميشگي بودم تا الان چندين و چند بار همه اينترنت زير و رو شده بود و همه جور اطلاعات را- از آب و هوا گرفته تا قيمت بليط ورودي بناهاي تاريخي- طبقه بندي شده و مرتب توي دفترچه كوجكي يادداشت كرده بودم. به رسم هميشه الان بايد هيجان همه لحظه هايم را پر مي كرد، بايد اسم و رسم تمام مكان هاي ديدني، انواع رستوران ها و خوراكي هاي محلي، ساعت حركت قطارها، لوازم و وسايل بهداشتي مورد نياز وهمه جزئئات ديگر را از حفظ مي بودم. براي من كه هميشه هوس رفتن يه سر دارم و شور سفر اگر همه چيز مثل هميشه بود سفر خيلي قبل تر از اينكه هواپيما از باند بلند شود آغاز شده بود. اين روزها اما كمتر شبيه "هميشه ها" است. وقت و مجال سفر های دور و دراز نیست شاید. مي دانم حتي غول پيكرترين هواپيماها هم دلم را ذره اي از اينجا دور نمي كنند.
اون پسره... همون که بلوز و شلوارک آبی پوشیده بود و ردیف جلو ایستاده بود با چشم های درشت، همون من رو یاد جودی آبوت و انزجار بی حدش از یتیم خانه دوران کودکی اش انداخت. هیچ حس خوبی نداشتم وقتی نیم ساعت تمام آن خانم رو سری سفید بچه ها را مجبور کرد بایستند رو به روی ما و کلی شعر و سرود و دعا برایمان از حقظ بخوانند و هی جلویمان خم و راست شوند و متن های تشکری را که طوطی وار از حفظ کرده بودند پشت سر هم تکرار کنند. کار سختی است سیرکی از بچه ها ساختن. آن خانم روسری سفید ولی انگار کارش را خوب بلد بود!
قرار نیست همه شبیه هم باشند دخترک!
این را باید هی با خودمان تکرار کنیم تا خودمان، رویا هایمان و دست مایه های آرامشمان به نظر یکدیگر عجیب نیاید. بگذار متفاوت باشیم. تو باشی و کشتی عظیم تر از تایتانیکی که بی شمار مهمان هایت را بر آب های اقیانوس آرام می راند، هواپیمای شخصی ات که شب روی باند کشتی فرود می آید و تو را با آن لباس و جواهرات خیره کننده می برد در قصر بی نظیری که شاهزاده ات در آن سوی دنیا ساخته .بگذار تو باشی و خوشبختی به همان گونه که انتظارش را می کشی و نخند به من که می گویم یک بعد از ظهر اردیبهشتی،تنها پنجره ای بزرگ و رو به نور و دسته های بزرگ گل سرخ برای من بس است.نخند و بر من خرده نگیر دخترک! بگذار هر کدام در خیال بافی هایمان به شیوه خود آینده را در آغوش بکشیم.
خوشبخت باشی دخترک! همیشه!
۱۳ فروردین ۱۳۷۳
امسال سیزده بدر به باغ یکی از دوستان پدرم که فرید نام دارد رفتیم. خیلی خوش گذشت. ما بچه ها وستی( برای حفظ سبک و سیاق نویسنده! غلط های املایی، دستوری و هر نوع دیگری تصحیح نشده است!) و بدمینتون و بازی های دیگر می کردیم. در آخر هم ما با بچه ها با سه بزرگتر به بالای کوه بلندی رفتیم جای شما خالی بود. باران هم بارید البته فقط در بالای کوه.
۱۸ خرداد ۱۳۷۳
امروز آخرین امتحان من و انشا است. تا حالا امتحاناتم را به خوبی برگزار کرده ام. من و لیلی با هم در کنار خانم معلم عکس گرفتیم. واقعا که من نمی توانم بدون لیلی و خانم معلم باشم.
۲۷ خرداد ۱۳۷۳
امروز ما به پارک جنگلی رفتیم خیلی خوش گذشت. در آنجا منبع آبی بود که آب تولید می کرد در وسط آنجا خوشگل بود و ما آنجا را یک جزیره نامیدیم.
۴ آبان ۱۳۷۳
امروز ما معلم نداشتیم و خانم ورزش به کلاس ما آمد. هوا سرد بود. بیرون نرفتیم به جایش بازی در کلاس کردیم. ما نزدیک بود ببریم ولی انگار خانم ورزش با ما لج بود و آخر سر هم یا مساوی شدیم یا که آن ها بردند. بعد نقاشی داشتیم و خانم نقاشی گفت که کاردستی و نقاشی یک روز برفی را از دفتر کنده و برای نمایشگاه به او بدهیم و باید آن را روی مقوا بچسبانیم.
۶ آبان ۱۳۷۳
امروز جمعه است و من به میهمانی رفتم و بعد به خانه سحر و صهبا رفتیم و در آنجا برگ های خشک و تازه را جمع کردیم و روی آن ها و روی برگ های خشک نقاشی و رنگ زدیم و روی برگ های تازه با ماژیک نوشتیم سوکت ( سکوت) را رعایت کنید و علامت دیگر را نوشتیم.
۸ ابان ۱۳۷۳
من همه امتحاناتم را ۲۰ گرفته ام و پدرم به من ۳۰۰ تومان جایزه داده است.
۱۰ آبان ۱۳۷۳
امروز خواهرم مریض بود و به مدرسه نیامد من خیلی تنها بودم.
*توضیح: در اتاق تکانی جانانه ای که دارم انجام می دهم از اعماق یکی از کمد ها دفتر چه های خاطرات، نقاشی و کارت پستال های بچگی هایم را پیدا کرده ام. دفتر های مشق کاهی، شعر هایم که روی تکه کاغذ های پراکنده نوشته شده، نامه هایی که با دوستانم رد و بدل می کردیم، کارت های هزار آفرین و صد هزار آفرین روز های دبستان، انشا های آبکی زنگ های کش دار انشا، مجله هایی که خودم برای خودم درست می کردم .... همه و همه را چیده ام دورم روی زمین و گیج و منگ از این خاطره به آن خاطره تاب می خورم.
یک نفر مرا بگیرد سرم دارد گیج می رود.
