بدم می آید از این حالت پا در هوا بودن که نمی دانم قرار است چه اتفاقی بیفتد یا اصلا قرار است اتفاقی بیفتد یا نه! آن هم درست وقتی تمام کار هایت را بر اساس " آن اتفاق" الویت بندی کرده ای و از خیر خیلی چیز ها که مدت ها بوده آرزویشان را داشته ای گذشته ای و کلی همه برنامه هایت را عقب و جلو کرده ای...
بدم می آید از پا در هوا بودن و نمی دانم چرا وقتی به چند سال گذشته فکر می کنم می بینم همیشه، در مقاطع مختلف بهانه ای برای بی قراری و بی تکلیفی برایم بوده است، بهانه ای برای اینکه حتی از فردایم مطمئن نباشم...
پیش نوشت:
* " تو" های این نوشته( به غیر از شماره یک و چهار) آدم های مختلفی هستند.
۱-بعد از ظهر داغ مرداد ،مسیر شهرک غرب به سبلان می نشینیم توی ایستگاه اتوبوس و تو شروع می کنی بعد می گوییم و می گوییم. آنقدر که آن دختری که آن طرف خیابان ایستاده و بالا پایین می پرد و صدایمان می کند را نمی بینیم و توی اتوبوس آن پرده آبی پر رنگ هی می خورد توی صورتمان و آفتاب داغ و باد نمی گذارد صدای هم را بشنویم. روی صندلی های قرمز مترو که ولو می شویم هنوز داریم حرف می زنیم و وقتی می رسیم هم و تمام مسیر پیاده تا خانه در آن پیاده رو های شلوغ و باریک و پر از موتور هایی که صدایمان را می دزدند داریم حرف می زنیم. آن ۳ طبقه پله نفس گیر را که بالا می رویم کلید که توی در می چرخد روی اولین صندلی که خودمان را می اندازیم هم هنوز داریم حرف می زنیم. و بعد سکوت می شود و من می ترسم. از تمام حرف هایی که زده ایم و تمام آنچه که نگفته باقی مانده.
۲- کیک بستنی را می گذاری روی میز. بچه ها از میز های کناری صندلی هایشان را می آورند دور میز ما. جا نمی شویم. چند ردیفه مثل سینما می نشینیم. نمی شود برایت تولد مبارک بخوانیم و دست بزنیم و تو شمع فوت کنی. عکس می گیریم یا نه یادم نمی آید. بستنی های لای کیک آب می شود ولی می چسبد هنوز بستنی خنک و توت فرنگی در شلوغی تریای ساعت ۵ بعد از ظهر وقتی تولد پسری با بلوز سبز مغز پسته ای است.
۳- باید سر کلاس باشم ولی در عوض نشسته ایم با بچه ها زیر سایه یک درخت مهربان و قرار است اتفاقی و بدون برنامه از قبل خوش بگذرد. بعد در حالی که کیف های سنگینمان را به دوش می کشیم میرویم شهر کتاب و کادوی فرهنگی می خریم و یک آقایی که سلیقه موسیقی من را کشف کرده پشت سر هم برایم cd می آورد و من همه را می خرم و کیف پولم که خالی می شود کنار می آیم. و بعد می رویم آن سر دیگر شهر و این قدر از این مغازه به آن مغازه می دویم و از پله ها بالا و پایین می رویم که من سرم گیج میرود و می رویم می نشینیم آن پایین بستنی و خامه می خوریم و در حالی که هر لحظه دستمان به روسری هایمان است به آن خانم خارجی که با بلوز آستین کوتاه خنک ، پشت میز کناری نشسته و امنیت اجتماعی را بهم نمی زند حسودیمان می شود.
۴- نیمه شب مرداد، ما هستیم فقط که نشسته ایم لبه ایوان زانو به بغل زده ایم و تکیه داده ایم به دیواره های حصیری. کوچه همیشه شلوغ، خالی و ساکت است. موتور سوار ها هم خوابیده اند دیگر. ما هستیم فقط و ماه و ابرها. حرف می زینم و نگاهمان به آسمان است و ماه هی رنگ عوض می کند. نقره ای، زرد، طلایی، نارنجی، قرمز... و ابرها از این سر آسمان به گوشه دیگر سفر می کنند و ما حرف می زنیم از آن حرف هایی که تا حالا نزده ایم . نزدیک صبح که می رویم بخوابیم فکر می کنم دوست تر شده ایم.
۵- هنوز هم عاشق گشت و گذار شبانه تهران هستم. به خصوص که آخر شب باشد، از جایی بیاییم که کلی خوش گذشته باشد، سوار ماشین تو باشیم و از پیچ بزرگراه ها که می گذریم موسیقی ملایم و باد با هم یکی شوند یا مثل آن شب دیگر خروس زری کودکی هایمان از دل شب بخواند و بعد وقتی می رسیم در خانه هر بار خداحافظی کنیم و مطمئن باشیم که خداحافظی آخر است و به خیالمان هم نرسد که هر بار اتفاقی غافلگیرمان می کند و این خداحافظی های چند باره مان برای خودش داستانی مي شود.
۶- یک ظهر سه شنبه،خانه هنرمندان و تو که می آیی مثل آن دفعه می رویم پشت یک میز دو نفره و دو تا غذای شکل هم سفارش می دهیم. از دفعه قبلی که دیدمت آرام تری و آن روسری قرمز کوچک را نداری دیگر. حرف می زنیم حرف می زنیم و بعد تو ناگهان چیزی را که نیت کرده ام برایت بگویم خودت می گویی. باورم نمی شود و باورت نمی شود و بعد می گوییم و می گوییم. از دوست هایت که شبیه من هستند می گویی. صفحه اول کتابی که برایم خریده ای چیزی می نویسی و من نمی دانم چرا حس می کنم میان چند دوست مشترکمان تو از بقیه به من نزدیک تری.
۷- متروی کرج باشد و صبح زود یا بعد از ظهر داغ و دم کرده، بی اختیار یاد تو می افتم و اینکه چه طور کوله به پشت و کیف به شانه و تکه کاغذی در دست دنبال آدرس گشتیم و آن شب و پلک های خواب آلودمان وقتی کتاب می خواندیم بعد ها برای دیگران مثال زدنی شد. هر بار که توی مترو کنار پنجره بنشینم و خوابم ببرد، هر بار که آن کتاب را دوباره بخوانم، هر بار صحبت ناخدا و کشتی و بادبان شود، هر بار کسی توی طرح ترافیک گیر بیفتد و جریمه شود یاد تو می افتم. راستی این روز ها امتیازت به چند رسیده؟بالاخره رمز عبور مرحله بعد را پیدا کردی؟...
** اگر بخواهم از همه آدم هایی که در این مدت دیده ام بگویم و از همه دوست هایی که پیدا کرده ام، اگر بخواهم همه حس ها و تجربه های دو هفته را تصویر کنم و همه فکر هایی که در سرم گذشته است و همه آدم ها و اتفاقات کوچک و بزرگی که به من اجازه بزرگ شدن داده اند، حالا حالا ها باید بنویسم و باز هم چیزی ،خاطره ای، حرفی ناگفته می ماند.این پازل هزار تکه است.
يك دايره
اگر قرمز باشد و دورش سبز؛
هندوانه
آبي باشد؛
حوض آب
نارنجي باشد؛
پرتقال
زرد باشد؛
خورشيد
نقره اي باشد؛
ماه
سفيد باشد؛
برف
سياه باشد ؛
مردمك چشم
آن قدر دودي باشد
كه هيچ رنگي ديده نشود؛
زمين خودمان
شيشه اي باشد
و رنگين كماني از رنگ؛
زمين خودمان
كه گردگيري اش كرده ايم!
