تبليغاتX
آيدا در آينه

آيدا در آينه

باید بنویسم. بنویسم تا تو بخوانی. قبل از اینکه دیر شود ،قبل از اینکه حسرت این روز ها و لحظه ها بر دلم بماند. سکوت اما مثل عنکبوتی دارد تار می تند در حنجره ام و من خانه تکانی بلد نیستم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 11:21 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

دارم تغییر میکنم، پوست می اندازم. به وضوح تلاش سرسختانه تک تک سلول هایم را برای رشد حس می کنم. مثل دانه ای زیر خاک که تقلا می کند خود را از زیر خروار ها سنگ و کلوخ به آفتاب برساند.

اتفاقات کوچک و بزرگ پشت سر هم ردیف می شوند تا یادم بیاورند که برای در آغوش کشیدن آفتاب باید از تاریک ترین حفره ها و سخت ترین سنگ ها عبور کرد. باید درد کشید و درست در آخرین پله جایی که فکر می کنی همه چیز تمام است باید غلاف های سر سخت و سنگی خود را شکست، باید عبور کرد از مرز های "من" و و از مرز های خاک و از هر آنچه که هست. باید سبز شد، سبز شد... سبز...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 1:8 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

گل صد برگی در دست، چشم هایم را بسته ام.

گلبرگی جدا می کنم : بهش می گم. گلبرگی دیگر : بهش نمی گم.

می گم

نمی گم

می گم

نمی گم

می گم

نمی گم

...

هنوز گلم تمام نشده که باد می آید و تمام گلبرگ ها را از ساقه جدا می کند و می برد و من می مانم و ساقه ای بی مصرف در دست.

 

پی نوشت بی ارتباط با موضوع:

این بلاگ رولینگ چرا پیوند های وبلاگ منو دزدیده؟!

+ نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 7:2 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

قرص های زرد برای سردرد

قرص های قرمز برای سرما خوردگی

آبی برای بی خوابی

سبز برای گلودرد

نارنجی برای کمبود آّهن

صورتی برای فشار خون

سفید برای افسردگی

بنفش برای ریزش مو

خاکستری برای سرگیجه

قهوه ای برای استخوان درد

***

نه! نیست!

پیدا نمی کنم.

نایاب شده است

این قرص های کمبود تو

در تمام داروخانه های این حوالی

 و من مشابه قبول نمی کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 10:39 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

عقب که برمی گردم و نگاه می کنم همه اش مثل یک فیلم می ماند. همه چیز از شروع داستان گرفته تا وقایع ریز و درشتی که اتفاق افتاده و می افتد. شده ام هنرپیشه ای که نمی دانم چه وقت برای این نقش انتخابم کرده اند، هنرپیشه ای که حتی نمی داند کجای داستان ایستاده و پایان داستان چیست و کجاست.

 کاش به جای هنرپیشه کارگردان بودم یا نویسنده. آن وقت فیلم را به سبک هندی تمامش می کردم. ( حالا که فکر می کنم نمی دانم چرا همیشه از فیلم های هندی بدم می آمده؟!) صحنه پایانی را روی یک تپه سر سبز بلند می گرفتیم که مشرف به جنگل های انبوه و سبز و جاده های پر پیچ و خم باشد و از آن بالا بشود همه چیز را دید و همه هنرپیشه ها از ته دل می خندیدند ، و صدای رقص و آواز همه جا را پر می کرد و خودم را می گذاشتم در بالا ترین نقطه تپه دور از همه و می گذاشتم موهای مشکی ام باز باشد و باد هی بیاید و بپچید دورش و بعد دوربین روی صورتم zoom می شد و همان طور که موسیقی اوج می گرفت من بر می گشتم و از بالای تپه تمام راه های مه گرفته و جاده های پیچ در پیج را نگاه می کردم و بعد لبخندی می زدم از روی آرامش. چشم هایم را می بستم. و همپای باد می چرخیدم و می چرخیدم و می چرخیدم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386ساعت 10:11 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

من و خدا امروز صبح رو یادمون نمی ره.

+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 9:49 AM  توسط آيدا حق طلب  |