تبليغاتX
آيدا در آينه

آيدا در آينه

 

 In a world that

The tiniest cells can be seen by microscopes

And the furthest planets

Can be viewed by telescopes

I

still

Can not recognize myself

When I look into mirror.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 7:27 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

اینجایی که ایستاده ای تاریک است. چشم, چشم را نمی بیند. دست که دراز می کنی برای رهایی تمام آنچه زیر دست می آید را دیواری می پنداری از سنگ و آجر. فکر می کنی اینجا آخر تمام بن بست های دنیا است. به خیالت همه امان گیر افتاده ایم و راهی نیست جز سرگردانی در همین تاریکی. به من اعتماد کن ولی. می دانم بین همین سنگ و آجرها دری هست که به روشنی باز میشود و کلیدش همین جاست. به من اعتماد کن.دستم را بگیر، با هم عبور می کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 8:34 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

ما دو نفر بودیم و یک نفر. توی نمایشگاه کتاب امسال که آدم ها از سردرگمی خودشون رو هم گم می کردند، یکیمون غرفه ای رو پیدا کرد که که با پر کردن فرمی رضایت خودت رو برای اهدای عضو در صورت مرگ مغزی اعلام میکردی. 

ما دو نفر بودیم و یک نفر. اون دو نفر دیگه بدون هیچ شک و تردیدی فرم رو گرفتند و پر کردند، من اما با اینکه همیشه این جور افراد رو تحسین میکنم و هر وقت تلویزیون نشون میده که چه طور یک بیمار مرگ مغزی که در حقیقت زندگی نباتی داره زندگی رو به چندین نفر بر میگردونه اشک تو چشمام جمع میشه،  یک لحظه شک تو وجودم نشست. بعد که اون آقای تو غرفه توضیح داد که این فرم ها بیشتر یک کار نمادینه و برای فرهنگ سازی و اینکه صرف داشتن کارت رضایت اهدای عضو کافی نیست و باید خانواده رضایت بدهند، فکر کردم خوب میشه فرم رو پر کنم و بعد راجع بهش بیشتر فکر کنم. اون دو نفر دیگه فرم هاشون رو پر کرده بودند که من یک فرم برداشتم و شروع کردم.

ما دو نفر بودیم و یک نفر. از بین ما، فقط منم که عموی جوانی دارم بسیار بیمار با وضع وخیم.چربی بالا، فشار خون، اوره، دیابت، ناراحتی قلبی، سابقه سکته چند باره، یک بار عمل قلب باز، و حالا در چند ماه اخیر کلیه هایی که کامل از کار افتاده اند. از بین اون سه نفر فقط منم که پدرم با وجود اینکه شرایط کاملا ایده آلی از نظر جسمی نداره تا مرز اهدای کلیه اش رفت. و درست همون روز، همون روزی که بابا صبحش آزمایش هایی رو که خودش بی سر و صدا انجام داده بود تحویل عمو داد و قرار شد هفته بعد برای عمل وقت بگیرند، درست همون روز که نگرانی های همه خانواده دو برابر شد، همون روز که همه فهمیدند باید خودشون رو  آماده کنند برای پرستاری و نگهداری از دو نفر در آن واحد، یک مورد مرگ مغزی پیدا شد که اعضای بدنش رو اهدا میکرد.

همه چیز آنقدر سریع اتفاق می افتد که همه گیجیم. ساعت ۴ خبر می دهند، ساعت ۷ عمو توی اتاق عمل است. نمی دانیم بیمار مرگ مغزی جوان بوده یا پیر، زن بوده یا مرد، تصادف کرده، یا...

ما دو نفر بودیم و یک نفر. یک ماه و نیم بیشتر از آن بعد از ظهر گرم اردیبهشتی و آن حس تردید در لحظه من نمی گذرد. حالا اما دیگر مطمئن شده ام. حالا دیگر سه نفر شده ایم...

کس دیگری نمی خواهد به ما بپیوندد؟

 

پی نوشت۱: کامنت آبی لاجوردی باعث شد که یک کمی توی متن و عنوان این پست تغییراتی بدم. مرسی آبی جان!

پی نوشت ۲ : این هم سایت مرکز فراهم آوری اعضای پیوندی که در نمایشگاه  غرفه داشتند. آن لاین هم می توانید فرم رضایت از اهدای عضو در صورت مرگ مغزی را پر کنید.

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 12:27 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

سال ها پیش ، زمانی که دخترکی بسیار خیالباف بودم. فکر می کردم بین قلب آدم هایی که هم را دوست دارند نخی نامرئی وجود دارد که آن ها را بهم وصل می کند. در نظرم امکان نداشت که بتوانی کسی را دوست داشته باشی ولی دوست داشته نشوی. مطمئن بودم هر وقت چیزی یک سر نخ را بلرزاند سر دیگر نخ در قلب آن دیگری هم می لرزد. مطمئن بودم آن لحظه که دوستی و محبت کسی را در دلت احساس میکنی، این حس حتما در طرف مقابل هم شکل گرفته است. 

مدت هاست اما آنچه میبینم، می شنوم  و حس می کنم  این نظریه مرا( مثل بسیاری از نظریات خیال پردارانه دیگرم!)تا حدی زیر سوال برده. من اما هنوز دخترکی هستم خیال پرداز!

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 3:35 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

ساعت كه 11.30 شب باشد و خانه ساكت و آرام. نور كمرنگ اتاق نشمين باشد و موسيقي ملايم فيلم و تو دختر پدري باشي كه در اتاق بغلي آرام و بي صدا مشغول كارهايش است، این را كه ببيني قبل از اينكه خودت بفهمي صورتت خيس خيس شده ، پدرت را در آغوش گرفته اي و بلند گریه می کنی، حتي اگر 22 ساله باشي، حتي اگر شب امتحانت باشد، حتي اگر...

 

 

* برنده اسکار ۲۰۰۱

**اگر Youtube برایتان فیلتر است اینجا هم می توانید انیمیشن را ببینید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 1:56 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

۱- يك نفس افتادم به جان كار نصفه نيمه اي كه مي دانم شايد حالا حالا هم كامل نشود. گوشي تلفن را بر داشته ام و زنگ مي زنم به اين و آن. آنقدر هيجان زده ام كه بي آنكه به خودم اجازه فکر کردن بدهم مشتي كار ميريزم بر سر ديگران. يادم رفته فصل امتحانات است و اينكه ديگران مسئول هيجانات و دل مشغولي هاي من نيستند. شب قبل از خواب كه دارم  همه چيز را مرور مي كنم  عذاب وجدان ميگيرم. نتيجه اش اين مي شود كه 5 شنبه صبح و بعد از ظهر بعد از كلي كلنجار رفتن با خودم تلفن به دست به اين و آن زنگ مي زنم و معذرت خواهي از طرز صحبتم و دستورات خودخواهانه ام. خدا كند كسي چيزي به دل نگرفته باشد.

 

۲- 5شنبه شب است اما بيشتر به غروب جمعه شباهت دارد. هيچ اتفاقي نمي افتد. هيچ كسي نيست. هيچ كس ياد من نكرده. هيچ كس دلش برايم تنگ نشده. هيچ كسي زنگي نمي زند. هيچ كسي حالي نمي پرسد.فقط گربه چشم سبز روي ساك پلاستيكي است كه نشسته رو به رويم. دلم گرفته است. از نادر لحظاتي است كه فكر ميكنم كاش كسي در زندگي ام بود كه مي شد در تمام لحظات تنهايي و دلتنگي به بودنش دل خوش كرد. نه شاهراده اي بر اسب سپيد، نه سواري از سرزمين هاي دور. نه! همدل و هم زباني فقط، كه تكيه گاهي شود براي نردبان آرزوهايم.

 

۳- ميان اين همه دلتنگي نشسته ام و كتاب مي خوانم . صد و خورده اي صفحه خوانده ام كه مي فهمم همسر راوي داستان كه تمام كتاب براي او روايت ميشود در حقيقت سال ها پيش مرده . با اينكه حدسش را زودتر از اينها ميزدم تلخي اش مينشيند بر دلم. كتاب رامي بندم.

 

۴-  براي عوض شدن حال و هوايم مي نشينم پاي DVD كه جند وقته مي شود گرفتمش و هنوز نگاهش نكردم. The Great Animations of the World. ميان 10-12 تا انيميشني كه دارد Balance را انتخاب مي كنم. فوق العاده است و البته دردناك و خاكستري. شبيه دنياي اين روز هاي خودمان است. روايتي موجز و ساده و شفاف از خودخواهي و بي رحمي آدم هايي دودي كه هيچ كس اهلي اشان نكرده است. سردم ميشود.

 

 [ این انیمیشن آلمانی در سال ۱۹۸۹ اسکار هم برده. اگر  YouTube برایتان فیلتر است اینجا هم می توانید انیمیشن را ببینید.]

 

۵-  سروش كه زنگ ميرند غافلگير ميشوم. مطمئنم خودش هم نمي داند چقدر به موقع زنگ زده. سر حال مي آيم. حرف ميزنيم از داستانش، از درس هاي مدرسه و امتحان هاي پايان ترم، از فيزيك و ادبيات و دبيرستاني كه ميرود. از گره داستان، از سبك شعرهاي انگليسي ، از كتاب هايي كه خوانده، از نوع نوشتار، ازforeshadowing و climax.

انگار نه انگار كه دوست هايي جديدي هستيم، كه او 6-7 سالي كوچك تر از من است، كه شايد همديگر را براي چند دقيقه بيشتر نديده ايم. شوخي مي كنيم، مي خنديم، جدي مي شويم، از خودمان ميگوييم ،از هم چيزي ياد ميگيريم و من باز نوجوان ميشوم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 3:4 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

 

  *Do I love you because you are beautiful, or are you beautiful because I love you?

 

 

 

 

 

 

*سطر اول از یکی از شعرهای یک تئاتر موزیکال آمریکایی که اسمش یادم نیست. چند سال پیش توی مجله The New Yorker  در موردش خوانده بودم. ولی هرچه مجله هایم را زیر و رو کردم اسم تئاتر یا کارگردانش پیدا نشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 1:39 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

صورت مساله:

a بیمار است و احتیاج به عمل جراحی دارد.

b می خواهد به a کمک کند ولی خودش مشکل دارد و باید صبر کند ببیند شرایط چه طور پیش میرود.

c سر یک دو راهی بزرگ ایستاده. باید در عرض مدت کوتاهی تصیمی برای آینده تحصیلی اش بگیرد. c ازbوd انتظار دارد که کمکش کنند.

b خودش را مسئول c می بیند ولی از طرفی نمی داند که آیا می تواند به او کمک کند یا نه.

c این میان منتظر تصمیم یک عده است. قضیه به شدت فوری است و c خیلی وقت زیادی ندارد ولی آن عده تصمیم گیرنده انگار متوجه این قضیه نیستند.

c عازم سفراست و شاید d هم مجبور شود که همراه او برود.

d این روزها به شدت درگیر است.

e دارد ماه آینده ازدواج می کند.

e هم از d انتظار دارد که در جشن عروسی اش حاضر باشد.

fوg مسن هستند وd نمی تواند آنها را تنها به عروسی eبفرستد و خودش با c برود.

h روز های سختی را میگذراند. مشکلات شدید خانوادگی دارد. h از b کمک می خواهد.

b بین c ,h,a گیر کرده است.

i ماه دیگر کنکور دارد. a می خواهد عملش را به خاطر کنکور او عقب بیندازد ولی اوضاع وخیم است.

j  می خواهد چند ماه دیگر زن بگیرد اما همه چیر بستگی به شرایط a دارد.

k سفر خارج از کشوری دارد  که از مدت ها قبل برنامه ریز اش را کرده اما حالا با شرایط bوc شاید مجبور شود از خیر سفرش بگذرد.

c ماه آینده امتحان مهمی دارد و با همه این همه مسائل باید خودش را برای آن امتحان آماده کند.

l و m ماه آینده بعد از چند سال می آیند ایران. b و dو a باید پذیاری آنها باشند...

...

...

 

 

پی نوشت ۱: باید خدا را شکر کرد که n,o,p,q, و بقیه هنوز وارد ماجرا نشده اند!

پی نوشت ۲: من بازی نیستم. خودم را حذف کردم از معادله. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 11:53 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

بعد از یک روز استخوان درد و سر درد شدید، بعد از یک شب کم خوابی، امروز ۵ ساعت سر جلسه امتحان نشستم. فکر می کردم حوصله ام سر برود ولی نه.۲، ۳ لیوان چای داغ خوردم با انواع بیسکویت ها و شیرینی های مختلف. کمی برای خودم قدم زدم. کلی به باران نرمی که روی پنجره می خورد خیره شدم. کمی شعر نوشتم روی برگه های چرک نویس. فکر کردم. تصمیم هایی هم حتی گرفتم. خیلی وقت بود به خودم ۵ ساعت سکوت نداده بودم.چسبید حتی با وجود تمام آن سوال هایی که رو به رویم نشسته بودند... 

+ نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 5:9 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

چيزي را بايد مي گفتم ولي نگفتم

چيزي را نبايد مي گفتم ولي گفتم

استعداد زيادي ميخواهد هميشه‌‌ گزينه اشتباه را انتخاب كردن!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 1:12 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

غریبه های آشنا

انتشارات همشهری، بهار ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 3:0 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

کلامی در میان نیست.موسیقی محو پس زمینه است و نقش آفرینی رنگ ها: آبی کبود٬ نارنجی شفاف، لاجوردی، سرخ آتشین،سبز روشن و تازه بهار٬ فیروزه ای، زرد ، بنفش، کهربایی... 

حرفی هست برای گفتن ،واژه ها اما می گریزند از من...

برای لحظه ای فکر می کنم چیزی گفته ام. ولی نه ماه است فقط که از آسمان سبز-آبی پر چین و شکن به دیدار چشمه لاجوردی هبوط کرده است.

میشود تا آخر دنیا همین جا نشست - رو به روی جای خالی ماه در کنار ستاره ها، رو به روی همین تلالو نور در چشمه پارچه ای... تا آخر تمام حرف های دنیا... تا آخر تمام رنگ های دنیا... تا ابد شاید.

یک لحظه است اما فقط. بلند میشویم و من فکر میکنم ممکن است آنچه را که من بر زبان نیاوردم تو شنیده باشی؟

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 1:42 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

هیچ چیز سر جایش نیست.خودم را جا می دهم روی تخت وسط کوپه شش تخته تنگ و زواردرفته، آن ۴ تا خانم تپل و میانه سال یک ریز غیبت شوهرهاشان را می کنند و در تاریکی ریز ریزنخودی می خندند، آن دختر جوان تخت بالایی از سر شب دارد برای پسر کوپه بغلی که هم را نمی شناسند عکس و فیلم bluetooth می کند، handsfree موبایلم را وصل می کنم و playlist را تنظیم میکنم روی random.امیدوارم آّهنگی بیاید و دورم کند از این همه خاکستری. دوست دارم صدای ویگن و پوران باشد که میخوانند:

" آه دیگر از سایه های غم

بر دل ما نشانه نیست

غیر شادی و سرخوشی

زندگی را بهانه نیست"

ولی درعوض Evanescene است :

I am so tired of being here

suppressed by all my childish feelings

***

چه شد آن همه شوق و لذت سفرها تک نفره؟  کی؟ کجا؟ توی کدامین ایستگاه؟ پشت کدامین پیچ و خم جاده جا گذاشتم آن همه اشتیاق و شور را؟

....

مدت هاست از تنها سفر کردن خسته ام.

 

 

پی نوشت: گاهی زندگی بدجور شبیه قطار میشود...

+ نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386ساعت 9:21 AM  توسط آيدا حق طلب  |