تبليغاتX
آيدا در آينه

آيدا در آينه

 

ماهیگیر نیستم

بی ترس تور

به دریای دلم بیا.

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 1:16 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

چیزهای زیادی هست که نمی دونم و بلد نیستم. آنقدر زیاد که بعضی وقت ها خجالت می کشم فکر کنم بهشون. هر وقت میرم توی یک کتاب فروشی درست و حسابی سرم سوت میکشه که چقدر کتاب هست در مورد موضوعات مختلف که تا حالا نخوندم. گاهی اوقات خیلی سریع از جلوی این قفسه هایی که سر رشته ای نسبت به موضوعشون ندارم رد میشم و سعی می کنم حتی نیم نگاهی هم بهشون نندازم که باز شرمنده خودم نشم!

به نظرم یکی از دلایلی که باعث میشه همین طوری در کم سوادی خودم نسبت به یک سری از موضوعات بمونم اینه که نمی دونم از کجا باید شروع کنم. انگار که مقابل یک قلعه خیلی بزرگ و عظیم ایستاده ام و دوست دارم برم تو و از زیبایی های داخل هم لذت ببرم ولی چون قدم خیلی کوتاه است درست نمی تونم ببینم که در ورودی کجاست یا بهترین راه ورود کدومه. کم پیش نیومده برام که کتابی رو در مورد موضوعی خاص انتخاب کردم و خوندم و بعد دیدم جذب نشدم یا آنقدر کتاب تخصصی بوده که خیلی ازش سر در نیوردم و بیشتر نا امید شدم از خودم. این جور مواقع واقعا احساس کردم که در ورود به قلعه رو اشتباهی اومدم.

فکر کردم همون طور که در دنیای واقعی خیلی دوست های قدبلندم دستم رو گرفتند و کمک کردند( و می کنند) تا من هم قد بکشم شاید اینجا هم بتونم از آدم های قدبلند بخواهم کمک کنند و در های ورودی رو بهم نشون بدهند.

با این تفاصیل و در نظر گرفتن این نکته که من تا حالا خیلی مطالعات منظم و مرتبی در مورد فلسفه و جامعه شناسی نداشتم و همین طوری پراکنده یه چیزهایی خوندم. ممنون میشم کمک کنید و بهم چند تا کتاب خوب و اساسی در این زمینه ها معرفی کنید

من هم می خوام بیام تو قلعه!

+ نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 3:21 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

 تقریبا مطمئنم که راهم نخواند داد با این همه باز هم هیجان زده هستم باز هم چیزی در هر لحظه در وجودم فرو می ریزد. شاید معجزه ای منتظرم باشد. خوب می دانم که زمان و مکان مفهوم خود را در برابر بزرگی ات از دست می دهند که این دیوار ها بهانه است فقط و این خانه ها و این کوچه ها...

 

هیچ سرزمینی نمی تواند ادعا کند که تو را از آن خود دارد.  تمام سرزمین ها و تمام شهرها و خانه ها جایگاه تو هستند. ..

 

 اتوبوس  از جاده های مه آلود و پیچ در پیچ میگذرد هم سفرانم  چشم هایشان را به خواب سپرده اند من ولی تمام راه این فکرها را با خودم مرور می کنم, برای هزارمین بار خودم را دلخوش میکنم به اینکه حیاط و باغچه اش همان قدر سهم از تو دارند که آن اتاق طبقه بالا. به خودم اطمینان میدهم که اگر قرار باشد مرا بپذیری  اتاق ها و پله ها و دیوار ها مانعی نخواهند شد...

 

کسی نیست. باران سحرگاهی پاییز که آرام آرام روی شیشه اتوبوس می نشیند فکر می کنم حد اقل همین قدر خوشبخت بوده ام که تا اینجای رویایم پیش بیایم. اتوبوس در جاده خالی پشت پیچی گم می شود و من فکر می کنم  کسی چه میداند شاید معجزه ای ...

 

***

می رسیم. معجزه ای اتفاق نمی افتد. در عوض نمی دانم چه میشود که تمام آنچه روزهاست با منطق و عقل به خودم قبولانده ام در آنی می شکند. هنوز هم معتقدم که چند پله و دیوار فاصله ای نیست برای من که هزارها کیلومتر را به همین شوق آمده ام... اما نمی دانم چه میشود وقتی هم سفرهایم اتاق طبقه پایین را ترک میکنند اشک هایم امان نمیدهند...

 

لایق نبوده ام حتما... این همه راه را آمده ام. در هزاران کیلومتری خانه ام , در خانه ات هستم و احساس می کنم که اینجا پشت در مانده ام ,که راهم نداده ای, که قبولم نکرده ای....

 

 فکر می کنم حتما باید کاری کرده باشم , خطای بزرگی شاید جایی... وقتی... نمی دانم...

 

لایق نبوده ام حتما...

 

می روم توی حیاط و می نشینم روی پله ای و کتابچه آبی دعایم را دستم میگیرم. می خوانم و تمام صفحه هایش خیس میشود...

 

دوست دارم زمان همان جا متوقف شود و هیچ صدایی نباشد جز صدای باد که آرام میپیچد دور تک درخت کاج وسط حیاط. دوست دارم خورشید بیرون نیاید و همین طور ابر باشد آسمان و هیچ کس نیاید و هیچ کس اشک هایم را نبیند و صدایم را که می لرزد.دوست دارم آن پله و آن گوشه دیوار تا آخر دنیا برای خودم باشد...

 

آن قدر گریه کرده ام که آن خانم جوان مو شرابی که حتی اسمش را هم نمی دانم از دور بیاید بغلم کند و برای آرام کردنم هزار و یک دلیلی را که خودم روزهاست دوره کردم دوباره در گوشم تکرار کند که دستم را بگیرد و سرم را بگذارد روی شانه اش. آن قدر بلند گریه کرده ام که آن دختر فرانسوی  و مادر بزرگش هاج و واج و از روی دلسوزی نگاهم کنند, که آن خانم پیر عینکی که به سختی راه میرود برایم شیرینی بیاورد و مجبورم کند که بخورم...

 

وقت رفتن, بعد ازهمه ،چیزی در دفترت مینویسم و فکر می کنم اگر دفعه بعدی در کار باشد آیا راهم میدهی؟...

 

***

از آن روز ابری آخر پاییز 7 ماهی میگذرد. تصویر آن حیاط ,آن درخت کاج و آن پله هنوز به شفافیت روز اول  در ذهنم مانده. گاه و بی گاه خنکای نسیم آن روز را روی پوستم احساس می کنم و طعم گس به های باغ هنوز در دهانم است  و بوی گل های سرخ  و حال عجیب و غریب خودم را...

 

***

 و امروز باز وقتی فرصتی که حتی در خواب و خیال هم نمی دیده ام برایم پیش می آید وقتی من فقط نیت می کنم و تو آرزو یم را بر شانه هایت به در خانه ام می آوری، وقتی گوش هایم آنچه را که میشنوند باور نمیکنند, درست لحظه ای که فکر می کنم قبول شده ام, که در را به رویم باز کرده ای ,همان لحظه که از خوشی اینکه مرا انتخاب کرده ای می خواهم پرواز کنم درست همان آن که نفس در سینه حبس می شود و نبضم تند تر می زند میفهمم بازهم انگار لایق نیستم ,که این بار هم فقط به خاطر چند روز عقب یا جلو فرصتی شاید بسیار ارزشمند تر از بار پیش را از دست میدهم. این بار هم پشت در می مانم...

 

***

 در خانه ات نیستم که سرم را تکیه دهم به دیوار, این حوالی درخت کاجی هم نیست که غمم را باد در گوشش آواز کند شاید آرام گیرم. بین دو آیینه آن روز پاییزی و امروز اردیبهشت تصویر شکسته و خرد من است که تا بی نهایت تکرار میشود و این حس غریب که لیاقت نداشته ام عاقبت مرا از پای در خواهد آورد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 8:42 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

...

از تو سوال می نمایم این عبد را فائز فرمایی به آنچه سبب نجات است در جمیع  عوالم تو...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 1:46 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

تهران بودم. و باز خیابان ها و بزرگراه ها کش آمدند و خودشان را زیر پاهایم پهن کردند تا هیچ راهی دور نباشد و هیچ سر بالایی نفس گیر. و درخت های جلوی پنجره خانه عمو اینها سبز تر از همیشه ایستادند تا هر صبح یادم بیاورند که اردیبهشت است و باز آنقدر خیال در این آسمان تهران پرواز کرد که فکر کردم شاید خواب میبینم و باورم نمیشد این همان آسمان دودی همیشگی است.

 

در برهوت فکر و اندیشه های نو تئاتر رفتیم و به گوش هایمان اجازه دادیم کمی داد و فریاد بشنوند.برای بار دوم رفتم کاخ سعد آباد و موزه هنرهای زیبا و برادران امیدوار. به  خانه هنرمندان هم سری زدیم و نمایشگاه کارهای چوب کیانیان.نمایشگاه کتاب هم دو بار در شلوغی هایش جایی برایمان باز کرد.

 یکی از دوست های سال ها پیش را دیدم ،کنار هم نشستیم , ماکارونی و ترشی لیمو خوردیم و از ارتباط ذهن و زبان و استادهای خارجی امان گفتیم. یک بعد از ظهر داغ اردیبهشتی سرخوش و آزاد با دوستانم بستنی خوران پیاده رو ها را فتح کردیم و من فهمیدم بستنی نعنا و شکلات تلخ را هم که کنار هم بگذاریم همیشه مزه شکلات های نعنایی after eight را نمی دهد. به نیت خانه هنرمندان سر از نمایشگاه کتاب در آوردیم و تا جایی که کیف پولهایمان و تاب بازوهایمان اجازه میداد بین کتاب ها چرخیدیم. مهمان یکی دیگر از بچه ها بودیم نشستیم روی زمین و هندوانه خنک و شیرین خوردیم و گفتیم و خندیدیم و آلبوم های عکسش را که زیر و رو کردیم فهمیدم چقدر جاده های پیچ در پیچ و جنگل های مه آلود و خیس در همین سرزمین خودمان هست که من حتی اسمشان به گوشم نخورده وباز خجالت کشیدم از خودم. دوست هایی که سال قبل همین موقع با هم شیراز بودیم را دیدم و بی خیال روزگار چند ساعتی فقط خیالات بافتیم و بافتیم.بار دوم با گروه 10-11 نفره ای که فقط دو نفرشان را می شناختم رفتیم نمایشگاه کتاب و هنوز از اتوبوس پیاده نشده هم را گم کردیم و زیر آفتاب داغ ساعت 3 بعدازظهر آنقدر ایستادیم که تمام شور و اشتیاقمان برای دیدن کتاب ها تبخیر شد! و همان روز برادر 16 ساله دوستم من را برد به نوجوانی های خودم و یادم آورد که چه طور کتاب ها را نخوانده می بلعیدم...

 

با تهمینه چند باری تلفتی گپ زدیم و مریم را که برای بار اول دیدم ظهر بود شعر خواندیم و نوشتیم و حرف زدیم از پنجشنبه های دوچرخه ای و مریم آنقدر به من روحیه داد و آنقدر از شعرهایم تعریف کرد که باور کنم میشود هنوز به بعضی از رویاهای دورم امیدوار باشم.

 

همه این ها آنقدر خوب بود که  با خودم سعی کنم دیگر فکر نکنم به نگار که اگر یک روز زودتر می آمد می توانستیم هم را ببینیم واینکه تولد فاران به خاطر پروژه اش بهم خورد و یا اینکه نشد برویم آن رستوران هندی که قرارش را گذاشته بودیم تا همسفرهای هند را بعد از دو سالی ببینم و اینکه تمام این روزها مانتوی سیاه  بلند و به نسبت گشادی که مامان یک روز قبل از رفتن برایم دوخته بود را پوشیدم و بی دلیل همیشه دستم به روسری ام بود و هر جا ماشین گشت ارشادی دیدم با آنکه نه مانتوی کوتاهی تنم بود ونه آرایش غلیظی داشتم و نه کفش جلو باز و شلوار کوتاه ,چیزی در وجودم لرزید و ترجیح دادم راهم را دور کنم و از جلویشان نگذرم.

***

 دوشنبه بعد از ظهر چمدانم را که به سختی توی کوپه قطار جا به جا کردم و نشستم روی صندلی کنار پنجره، سرم را که تکیه دادم به پشتی صندلی , آفتاب قبل از غروب کشتزار ها که افتاد روی صورتم , گرمای فنجان چای را که توی دست هایم حس کردم و صدای موسیقی که پیچید توی گوش هایم ,چشم هایم را بستم و اجازه دادم قطار که گهواره ای شده بود مرا با خود ببرد....

 

کسی چی می داند چند ایستگاه جلوتر چه چیز انتظارم را می کشد...همین است که مرا شیفته سفر میکند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 2:39 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

آمد. صندلی اش را گذاشت کنار من و درست نشست بغل دستم. سر تا پا مشکی بود. شال مشکی، مانتوی بلند مشکی، چشم های مشکی، موهای مشکی ...

صورتش خیس بود. به زور لبخندی زد و بعد دست دادیم. هنوز ننشسته بود که لبخندش پشت بغض گم شد ،دوباره اشک ها امانش ندادند. می لرزید. مثل بچه گنجشکی که دست صیاد افتاده باشد دل دل میزد. دست هایش می لرزید، و شانه هایش و بدنش که فرو می ریخت...دست هایش را گرفتم توی دست هایم و شانه هایش را.

نمی شناختمش. غریبه تر از آن بودیم که ازش بخواهم گره دلتنگی هایش را برایم  بگشاید.

 اما خودش شروع کرد.خودش حرف زد. خودش بود که گفت دیوانه وار دوستش دارد که ۴ سال است هیچ کس دیگری را نمیبیند که هیچ صدای دیگری را نمیشنود خودش بود که آنجا درست کنار من نشسته بود و می گفت که دیگر نمی تواند، که بعد از ۴ سال دیگر تاب ندارد. خودش بود که با چشم های مشکی اش زل زده بود به من و از قرص های اعصاب و آرام بخش هایی که می خورد می گفت از دکتر های روانپزشک و مطب های خاکستری، از شب های بی خوابی و از روز های دلهره... و حالا بعد از این همه بلندی و پستی پس از این سر در گمی های چند ساله درست وقتی که روز قبل با هم قرار خواستگاری را برای شهریور ماه را گذاشته بودند از ناکجا آباد زنی پیدا شده که بینشان بایستد و همه چیز را بهم بزند و بلور های اعتماد این چند ساله را بشکند. زنی متاهل ...

در نگاه اول قصه به همان اندازه که فکر میکردم تکراری بود. قصه نوجوان های زود باور و عشق هایی که به بند می کشد. دختر ها و پسرهای نوجوانی که دنیا را تنها از پنجره کوچک خودشان می بینند که بهترین سال های جوانی اشان را در کوچه های تنگ پر هراس و دلهره عاشقی می گذرانند و بعد اگر شانس بیاورند و  بتوانند با لباس های خاکی و زانوهای زخم خورده، نیمه جان خودشان را از پیچ و خم این کوچه های بن بست به در ببرند همیشه احساس می کنند چیزی را جایی گم کرده اند و زخم هایی که هر از گاهی کابوس آن روز ها را زنده می کند...

قصه همان قصه همیشگی بود که بارها شنیده بودم. شاید اگر اینقدر نزدیکم ننشسته بود شاید اگر لرزش دست های ظریفش را در دست هایم حس نمی کردم شاید اگر با آن چشم های زیبا آنطور از پشت چتری های مشکی اش نگاهم نمی کرد در دل به سادگی و بچگی اش می خندیدم، خدا را شکر می کردم که هیچ وقت در موقعیت مشابهی نبوده ام ،بعد دور می شدم و همه چیز همین جا تمام می شد.

 اما این بار فرق داشت.... کنارم نشسته بود و میدیدم که چگونه از درون و برون فرو میریزد و می شکند. کوچک تر و نحیف تر  از آنی بود که دست هایم را از دست هایش بیرون بکشم که بی تفاوت نگاهش کنم و مثل هر بار دیگر توی دلم بگویم این دختر خل است!

 ۱۹ سال بیشتر نداشت.باید سرزنش میشد؟ باید دلداری اش می دادم؟ باید نصیحتش می کردم؟ باید می خندیدم به بچگی اش؟باید آرامش می کردم؟...

 سعی کردم برای یک بار هم که شده قضاوت نکنم.نمی شناختمش.

صندلی را که کنار زد، بلند که شد، دست که برایم تکان داد و چتری های مشکی اش که باز ریخت روی صورتش من فقط به یک چیز فکر می کردم به این دخترک ۱۹ ساله زار و نزار که خودش را عاشق ترین میدانست و تصور خودم از فرداها و آنچه همیشه باور داشته ام روزی عشق به من ارزانی خواهد کرد:

آزادی، رویش، امنیت، همدلی، همسایگی، پرواز...روشنی، روشنی، روشنی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 4:9 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

اگه امشب خواب غول چراغ جادو رو ببینم ازش می خواهم به من یک قالیچه پرنده نامرئی بده تا سوارش بشوم و بیام توی ذهنت. چیزی رو نمی خواهم جابه جا کنم ، قصد دزدی هم ندارم. نه! فقط می خواهم ببینم این مدت توی ذهن تو هم همون چیزی می گذره که توی ذهن منه یا نه...

+ نوشته شده در  جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 9:15 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

شب و آن هزار چشمی

که دوباره می درخشد

نکند که خواب باشم

و خدا مرا نبخشد

 

-آتوسا صالحی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 10:4 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

چشم دل باز کن تا جان بینی

آنچه نادیدنی است آن بینی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 1:25 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

می خواهم حرف بزنم. واژه ها را به من برگردانید. دفتر شعرم را بدهید و کاغذ های کاهی آن روزها را. می خواهم حرف بزنم و کسی باید باشد برای گوش سپردن و کسی برای همراهی کردن ، لبخند زدن و خیره شدن توی چشم هایم وقتی حرف می زنم. باید شب باشد و ماه باشد و کوچه ها و خیابان ها و بزرگراه ها همه خالی باشند و باد باشد و درخت های اقاقیا. باید نیمه شب اردیبهشتی باشد...

می خواهم حرف بزنم.  روزهاست کسی احوال دلم را نپرسیده. احوال شعرهایم. احوال کتاب هایی که خوانده ام، احوال آرزوهایی قد و نیم قدی که رو به رویم صف کشیده اند. بیهوده دلخوشم به این که یکی از همین روزها کسی بیاید و بخواهد حرف بزند و حرف بشنود و دلش به اندازه تمام بزرگراه ها و خیابان های خلوت برای دغدغه های من جا داشته باشد...

می خواهم حرف بزنم. بی نگرانی از اینکه وقت نیست، که دیر می شود ، که همیشه جایی کسی منتظر است، که همیشه کلاسی هست که شروع میشود، که همیشه شاگردهایی هستند که منتظرند، که همیشه معلمی هست که اخم هایش توی هم است و تاخیر میزند...

باید حرف بزنم. نه از درس و کار و پول و گرانی های سرسام آور و کارت سوخت  و انرژی هسته ای...نه از کودکی ام باید بگویم که این روز ها مثل دنباله لباس عروس کشیده می شود روی زمین، از آنچه بر ما گذشت، از عکس های سیاه و سفید، از بن بست هایی که پشت سر گذاشتیم، از تاریکی ها و فانوس ها... از رویاهایم باید بگویم و از آرزوهایم، از خواب هایی که میبینم، از راه ها، از نردبان ها و بام ها...

اردیبهشت است. کسی نیست این علف های هرز سکوت را بچیند؟! می خواهم حرف بزنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 3:22 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

باید رنگ های تازه ساخت

برای زمین و آسمان

شعر های تازه خواند

در گوش این و آن

 

باید بذر های تازه کاشت

آرزو های سبز و سرخ

آرزو های تازه داشت.

 

پی نوشت ۱: حميد منو دعوت كرده به آرزو بازي. از يك طرف الان نمي تونم وارد اين بازي بشم از طرف ديگه زشته آدم دعوت رو رد كنه. پس تصمیم گرفتم شعر بالا رو كه چند سال پيش گفتم در جواب بذارم اینجا.

 پی نوشت۲: با اينكه خودم وارد بازي نشدم دوست دارم اين ها رو دعوت كنم: تهمينه ، نگار، نسخه ناياب،  وقت سیب، بشیر

پی نوشت ۳: از اونجایی که من تا حالاش هم قوانین بازی رو خیلی رعایت نکردم. باز هم قوانین رو زیر پا می گذارم و از چند نفر دیگه هم دعوت می کنم:  از شب نویسان عزیز به خصوص مجید ،  سیاه ، ستاره، و از مریم لحظه ها ، ،منیب ،ساغر ، سولمازو هر کی دیگه که دوست داره وارد بازی شه. همه دعوتید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 11:11 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

۱- خیلی لذت بخش و آرامش بخشه که بعد از یک سفر دو هفته ای برگردی خونه و شب رو توی اتاق خودت صبح کنی. با اینکه این دو هفته خیلی بهم خوش گذشت ولی روزهای آخر لحظه شماری می کردم برای رسیدن به خونه. و اصلا دوست ندارم فکر کنم که هفته دیگه این ساعت دوباره توی راهم و عازم سفر...

۲- به قول یکی از دوستام این چند وقته خیلی مبهم و مرموز می نویسم. دست خودم نیست. این بلاگ شده دفترچه خاطرات شخصی من. خیلی چیزها رو دوست دارم بنویسم تا بعدها یادم نره، مثل عکسی که آدم تو آلبوم میگذاره، یا گلی که خشک میکنه و نگهش می داره ، یا ...

گاهی اوقات نمیشه همه چیز رو تمام و کمال اینجا نوشت، برای همین برای خودم یک نشونه می گذارم. همون طور که با دیدن کارت عروسی یک دوست تمام خاطرات یک عمر دوستی زنده میشه ، یک جمله تو این بلاگ هم منو می بره به حال و هوایی که موقع نوشتنش داشتم.

به هر حال می بخشید اگه هر از گاهی اینجا به نوشته هایی بر می خورید که بیش از حد شخصی اند و هیچکس به غیر از خودم احتمالا ازشون سر در نمی آره.

۳- در راستای شماره قبل باید بگم که من تا اطلاع ثانوی دچار یک تب مزمن شده ام. هذیون زیاد گفته ام و فکر می کنم که باز هم خواهم گفت. گیجم. اون بی قراری اصفهانم هم فکر کنم از عوارض همین تب بود. غمگین نیستم یا افسرده. اصلا! یه طورایی حتی خوشحال هم هستم.(حداقلش اینه که تب نشون میده سیستم دفاعیه بدنم هنوز درست کار می کنه!) فقط امیدوارم این تب اثرات جانبی نداشته باشه، دوست دارم تمام عفونت ها رو پاک کنه از بدنم و ببره بیرون. همین...

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 1:56 AM  توسط آيدا حق طلب  |