تبليغاتX
آيدا در آينه

آيدا در آينه

مطمئن مطمئن بودم که امسال هم مثل خیلی از سال های قبل به جز چند نفر از اعضای خانواده و دوستان قدیمی کسی تولدم رو یادش نمی مونه. شلوغی های دم عید و بدو بدو های روز های آخر سال رو که بگذاریم کنار سفر های زود هنگام نوروزی بعضی از دوستان و مسافر داری گروهی دیگر، انتظار دیگه ای هم نمی شه داشت. سال هاست عادت کردم به روز های تولد ساکت و آرومی که به فکر کردن و فکر کردن می گذره. تنهایی روز های تولدم رو دوست دارم یک جورایی.بهم آرامش می ده و حس اینکه یک روز در سال هست که فقط و فقط مال خودمه.

امسال اما اعتراف می کنم که غافلگیر شدم. اعتارف می کنم که فکر نمی کردم این همه آدم با این همه دغدغه های زندگی روز مره اشان در یکی از آخرین روز های سال یاد من هم باشند. اعتراف می کنم که این همه تلفن و sms , e-mail و offline  از شهر های دور و نزدیک (حتی از کشور های دیگه! )... خیلی خیلی بیشتر از جشن تولد سورپرایزی سال پیش غافلگیرم کرد. تلفن بود پشت تلفن و sms پشت sms از آدم هایی که بعضی هاشون حتی اونقدر دور بودند که شمارشون رو هم نمی شناختم و مجبور بودند خودشون رو معرفی هم بکنند. غافلگیر شدم و در عین حال شرمنده که جواب این همه لطف و محبت رو چه طور باید داد. ممنونم از همه دوست هایی که بهم یاد آوری کردند همیشه پیش داوری ها درست در نمی آید.

ممنونم از همه: از فرید که یک روز جلوتر زنگ زده بود و فکر کرده بود ۲۶ جمعه است ، از ساغر که هدیه اش همین امروز با پست به دستم رسید ، از شکوفه که نمی دونم از کجا شماره ام رو پیدا کرده بود ،از پرهام و بشیر و کیانوش که اصلا فکر نمی کردم بدونند تولدم کیه.ممنونم از سهیلا که در جواب اون همه محبت بی قید و شرطش نمی دونم چه میشه گفت، از آیلین که از مسکو تماس گرفت و از خواهرم که از راه دور از هند خنده به لبم آورد.. ممنون از همه از مونا، انیسا، نیکا، شهرزاد، بهمن، بصیر،نوید ، نگین، کیمیا، الهه، پویا،سامی، فاران، فارس، نیما، نورا، نغمه، نعیم، حوریه،و... همین طور اون گروه بچه هایی که کیک دستشون گرفتند و اومدند تا شب تولدم دور هم باشیم! ممنون از همه اون دوست ها( و البته شما!) که تولد امسالم را یکی از به یادموندنی ترین ها کردید. ممنون!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 8:20 PM  توسط آيدا حق طلب 

۲۶ اسفند ۸۵

-

۲۶ اسفند ۶۳

= !

باورم نمی شه ! زمین تندتر می چرخه این روزها یا من ریاضی ام خراب شده؟! 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 4:26 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

...

تمام آرزو های منی ، کاش،

یکی از آرزو های تو باشم!

 

شفیعی کدکنی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 10:0 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

هوس نوشتن نامه هاي كاغذي به سرم زده. خسته شدم از اي-ميل  و sms   و كارت تبريك هاي الكترونيكي. دلم لك زده براي اون لحظه اي كه با شوق پاكت نامه را باز مي كني. دلم لك زده براي ديدن دست خط هاي آدمايي كه دوستشون دارم. براي لمس كردن كاغذ هاي كاهي و اثر روان نويس و خودكار هاي رنگي روي اونها. دلم لك زده كه نامه را لمس كنم و اون قدر بخونمش كه احساس كنم بعضي جاهاش رو حفظم.

 

روز هاي نوجواني نامه نوشتن و نامه فرستادن جزيي از زندگي من بود. هفته اي حداقل يكي دو نامه براي اين نشريه و اون مجله فرستادن كار هميشگيم بود و بعد دوست هايي كه با وجود هر روزه ديدنشون باز هم بعضي حرف ها رو با نامه بهم مي زديم. نامه هاي مي نوشتم كه گاهي هيچ وقت پست نمي شدند. نامه هاي درد دل، نامه هاي شكوه و گلايه، نامه هاي شعرگون، نامه هايي به دوست هاي خيالي ، نامه هایي به فردا.

 

يكي از سرگرمي هاي دم عيد اون سال ها تهيه يك ليست بلند و بالا از دوستان و خريدن كارت تبريك عيد و نوشتن متن براشون بود. شوق و ذوق نوشتن هر چه با سليقه تر متن ها و تزيينشون با خودكار هاي رنگي و عطري و ...  كم كم كارت تبريك هاي الكترونيكي جاي كارت پستال هايي كه هفته ها توي اداره پست مي موند و گاهي روز ها بعد از عيد يا تولد دوستان بهشون مي رسيد رو گرفت. وقتي كه قبلا صرف خريد كارت و نوشتن متن و فرستادنش مي شد حالا به گشت و گذار توي سايت هاي مختلف و پيدا كردن e-card هاي جدید و بامزه و send  كردن آنها مي گذشت.  اما فرستادن اين كارت ها هم بالاخره از سرم افتاد. Sms   سريع تر بود و راحت تر. مي ترسم چند سال بعد از همين sms ها هم  خبري نباشه و...

 

هوس نوشتن نامه هاي كاغذي به سرم زده و هوس تلفن زدن و شنيدن صداي آدم هايي كه بهشون مي گم " دوست".  از اين حروف تايپي و از اين  sms هاي forwardi كه همش بوي آدم هاي ديجيتالي رو ميده ديگه دارم خسته ميشم. از قايم شدن پشت نقاب اين شكلك و اون شكلك و لبخند ها و گريه هاي ديجيتالي هم همين طور.

 

 امسال عيد ، برای من عيد كارت هاي تبريك رنگ و وارنگه و نامه هاي  كاغذي! عيد صندوق هاي زرد پست و پستچي هاي مهربون!

 

پي نوشت : اگه تو هم هوس گرفتن نامه كاغذي به سرت زده ، كافيه فقط  آدرست رو برام بفرستي. خدا رو چه دیدی شايد یکی از همین روز ها براي تو هم نامه ای رسید. یک نامه واقعی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 7:30 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

 

۱)

 

چادرش كشيده مي شود روي زمين از پله ها مي آيد بالا. مي خواهد كفش هاي سفيد وصله دارش را در بياورد ميگويم نمي خواهد با كفش بياييد تو. دخترش را هل مي دهد جلو. رنگ پريده اند هم دخترك هم خودش.

 

ليوان آب را كه مي دهم دستش مي گويد كه چند ساعت توي اين ترافيك بعد از ظهر پنجشنبه توي شلوغي هاي دم عيد توي اتوبوس ايستاده بودند و اينكه دخترك حالش بهم خورده از دود و ترافيك و اتوبوس هاي پر از آدم.

 

نگاهش بي قرار است. صورتش زرد و لاغر و دست هايش بوي وايتكس مي دهند. با خودم فكر مي كنم شب و عيد و است و بازار خانه تكاني ها داغ. مي گويد از ... مي آييم. اسم... فقط به گوشم خورده. مي دانم جايي است از پايين شهر هم پايين تر. تعجب نمي كنم سر و وضعش هم همين را نشان مي دهد.

 

 مي گويد كه سوسن دختر كوچكش است و پسر بزرگش مي خواهد ترك تحصيل كند و برود مكانيكي. مي گويد كه خودش سيكل هم ندارد و نمي تواند به درس هاي سوسن كمك كند. مي گويد كه سوسن درسش خوب است و اينكه كلاس ورزش مي رود در يك مجتمع  فرهنگي- ورزشي نزديك خانه اشان. اسم مجتمع را چنان با آب و تاب مي گويد و وقتي از امكانات موسسه حرف مي زند  چنان چشم هايش برق مي زند كه خجالت مي كشم بگويم اصلا اسم اين موسسه را نشنيده ام و نمي دانم كجاست.

 

حرف مي زند حرف مي زند از سوسن از خودش از خواهرش كه در يكي از شهرستان هاي دور دانشجو است ار شوهرش كه هیچ وقت خانه نيست از همسايه اشان و دخترش. از اتوبوس ها كه هميشه دير مي آيند و از راه خانه اشان كه هميشه دور است.  از خودش مي گويد كه 13 سالگي ازدواج كرده و 14 سالگي اولين بچه اش را آورده. حرف ميزند حرف مي زند و من اصلا يادم مي رود براي چه آمده اند.

....

 

قرارمان را مي گذاريم براي بعد از عيد. دارند مي روند. نمي دانم چه مي شود كه سنش را مي پرسم. مي گويد حدود ۳۰. باور نمي كنم. جين و چرك هاي صورتش چيز ديگري مي گويند ، زردي چشم هايش و سپيدي موهايش... باورم نمی شود هنوز  سی سالش هم نشده.باورم نمی شود حتی وقتی براي هزارمين بار تشكر مي كند و دست در دست دخترک مي دوند تا به ايستگاه اتوبوس برسند.

 

***

 ۲)

 

از دور برايش دست تكان مي دهم. چشمكي مي زند مي آيد جلو. يك سالي مي شود نديدمش. ايران نبوده. مي گويد 10 روز است از آمريكا آمده و انگشت حلقه اش را ميگيرد جلوي چشم هايم. برق نگين ها چشمم را ميزند ميگويم مباركه!

 

سوار ماشين جديدش هستم. پشت چراغ قرمز مي ایستد.مي گويم  citizen شدي؟ ميگه نه. حوصله ندارم بمونم آمريكا. دلم رو ميزنه. همش بايد كار كنم. اينجا راحت ترم. بعدم من كه citizen سوئد هم هستم. همين گرين كارت برام بسه. چراغ سبز مي شود دستش را مي گذارد روي بوق و گاز مي دهد. مي گويد خيابون فقط خيابون هاي لس آنجلس!

 

برايم عجيب است كه با اين فوق ليسانس شيمي اش آمريكا و سوئد را گذاشته آمده اينجا و زبان درس مي دهد. ده سال است ايران نبوده و حالا برگشته است. حرف مي زند حرف مي زند از آپارتماني مي گويد كه براي خودش خريده ، از نامزدش كه يك شركت تجاري بزرگ دارد و يك مغازه بزرگ تر در مجتمع... ، از رانندگي در لس آنجلس ،از هواي دلگير سوئد و از كار در شركت بزرگ داروسازي آمريكايي ، از همكلاسی هاي دانشگاهش، از آخرين تعطيلاتش در اسپانيا و از ويلاي عمه جان در پرتغال.

 

نزدیک خانه امان هستیم. بي مقدمه مي پرسم " مهشيد" متولد چه سالي هستي مي گويد يك، پنجاه و یك.  اگر پنجاهش را نمي گفت مطمئن بودم منظورش شصت و يك است.. باور نمي كنم.  پوست شاداب و صاف و قهقه خنده هايش چيزي ديگري نشان مي دهند. موهاي هاي لايت شده و ناخن هاي بلند و و لاك زده اش چيز ديگري مي گويند. زل مي زنم به چشم هايش. بیست و پنج ساله هم نشان نمیدهد چه برسد به ....

 

 هنوز دارد حرف مي زند از سوئد می گوید و زندگی آرام و بی دغدغه مردمانش.

 

چشمم به ايستگاه اتوبوس كه مي افتد يادم مي آيد بی آنکه حواسم باشد بسیار از خانه امان گذشته ایم.. مي گويم نگه دار. مي پرسد رسيديم؟ همين جاست؟ می گویم "نه" پیاده میشوم و دستی برایش تکان می دهم.

 

شاید بقیه راه را با اتوبوس رفتم...

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 0:46 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

بهم ریخته ام. گیجم و ته دلم یه چیزی شور می زنه. احساس می کنم هنوز خوابم. خمارم. فکر میکنم اگه یک زمانی معتاد بشم حتما باید همین حسی رو داشته باشم که الان دارم ،یه طوری تو  یه عالم دیگه ای بودن. بی قرارم. هر لحظه ممکنه اشک هام بریزه پایین بی دلیل بی دلیل. اصلا نمی دونم چمه؟ کلمه های درست رو پیدا نمی کنم برای اینگه بگم درونم چی می گذره. و بدتر از همه اینه که درست نمی دونم چرا این طوری شدم به دفعه. فقط خدا کنه بگذره خدا کنه این وضعیت لعنتی خیلی طول نکشه...

پی نوشت: متشکرم از همه تون. راستش رو بگم اول از همه اینکه فکر کرده بودم شاید نوشتن از دلتنگی هام اینجا درست نباشه. این جور حال و احوال هر از گاهی برا ی همه ممکنه پیش بیاد و این طوری اینجا نوشتن شاید در نظر خیلی ها در حکم بزرگ جلوه دادن موضوع و جلب ترحم و اینها به نظر می رسید.اما نمی دونم تو اون لحظه نوشتن -هر قدر هم کوتاه- آرومم می کرد. دوم اینکه اون روز به اشتباه یادم رفته بود قسمت نظرخواهی برای این مطلب رو ببندم. با خودم فکر می کردم وقتی دلتنگی خب یعنی دلتنگی و خودش باید بگذره. دیگه احتیاج به نظر دیگران نداره که... بعدا که وبلاگ رو چک می کردم و کامنت ها رو دیدم نظرم عوض شد. سوم اینکه حالم از اون روز تا همین چند ساعت پیش خیلی خیلی بهتر شده بود. الان هم خوبم ولی دوباره یه حس دلتنگی خاص اومده سراغم. خوبیش اینه که این دفعه میدونم از کجا آب می خوره.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 12:32 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

اسفند را دوست دارم. بیشتر از خیلی ماه های دیگر. اسفند همیشه برایم تداعی نور و روشنی و سبکی بوده.  نو شدن تدریجی طبیعت را دوست دارم. آفتاب که یواشکی سفره اش را پهن میکند میان آسمان, ابر ها که قایمکی لباس های سیاهشان را در می آورند و سپید می پوشند, درخت ها که آرام آرام شروع می کنند به سرودن شعرهای سبز, پرنده ها که آواز کم کم به گلوی ساکتشان بر می گردد , پنجره هایی که یکی ازپی دیگری به آفتاب باز می شوند و هوای تازه... و یک روز وقتی صیح از خواب بلند میشوی بهار غافلگیرت میکند و رد پای اسفند را میبینی که زیر شکوفه ها گم شده است.

 

اسفند را دوست دارم. باز کردن پنجره و حس کردن آفتاب کم جان اسفند روی پوستم را دوست دارم. راه رفتن در "نیم روز روشن اسفند"* و زمزمه کردن " کوچ بنفشه ها"** را دوست دارم. دوست دارم هوای خنک و تازه ی اسفند برود توی ریه هایم, چشم هایم رو ببندم و فکرکنم به روز هایی که گذشته و روز هایی که در راه است.

 

اسفند را دوست دارم اما بیزارم از اسفند های این روز ها.

اسفند های پر دلهره خانه تکانی, اسفند های خرید, اسفند های بازار گردی های بی پایان و ترافیک های سنگین. بازار چشم و هم چشمی ها داغ, نگاه ها دنبال رنگ کفش و لباس و پارچه, بی پولی بسیار, غم و غصه  بسیار تر...

 

دلم می سوزد برای اسفند روشنم که همه میگذرند از کنارش. دلم میسوزد که این روز ها دیگر حتی بنفشه ها اسفند را از یاد برده اند. که سرود سپیدش گم شده پشت  زمزمه های " غم نان اگر بگذارد..."***

 

 وبیشتر دلم می سوزد برای خودمان که  داریم خاکستری می شویم, که هوای روشن این روز ها را بی آنکه بفهمیم از دست می دهیم, که چشم هایمان به جای جوانه های کوچک درخت حیاط, فقط ویترین مغازه ها را می بیند و گوش هایمان به جای شنیدن آواز پرنده ها فقط به دنبال قیمت میوه و آجیل و شیرینی است, و ریه هامان به جای پر شدن از هوای تازه پر می شود از دود و بوی تند وایتکس و شیشه شور.

 

دلم می سوزد برای خودمان که می دویم می دویم و بعد  در حالی که لباس های نویمان را پوشیده ایم و ولو شده ایم در خانه ای که از تمیزی برق میزند, از پشت شیشه های که از تمیزی دیده نمی شوند درخت پر شکوفه حیاط را میبینیم. خوشحالیم که عقب نمانده ایم. چشم هایمان را میبندیم. به خواب می رویم و حتی نمی شنویم صدای پای بهار را که آرام از کوچه ها میگذرد....

 

***

 

*: از شعر " کوچ بنفشه ها" ، شفیعی کدکنی

**: عنوان شعری از شفیعی کدکنی

***:  از شعر " غزلی در نتوانستن"، شاملو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 0:35 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

خدای خوب و مهربان

که ماه را داده ای به آسمان

آسمان را به پرنده ها

پرنده ها را به درخت

درخت را به زمین سخت

***

تنهایی کویر را

شب های پر ستاره داده ای.

سنگ های سخت کوه را

جوشش چشمه ها و رود ها،

رود را هزار و یک ترانه داده ای.

***

خدای خوب

که با یک اشاره ات

 سبز می شود تمام زردها

خوب می شود تمام دردها

بگو به من

 به آسمان سینه ام

ماه می دهی؟

شکسته است دلم

بگو این دل شکسته را

به خانه ات راه می دهی؟

زمستان ۷۹

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 12:10 PM  توسط آيدا حق طلب  | 

 

صبح خاکستری، آسمان دودی، هوای سرد و یخ زده و نمناک، کوچه های باریک  و تنگ ، خانه ای زوار در رفته ،پنجره ای رو به دیوار ، چشم هایی خواب آلود، بدنی کرخت، درد که آواز می خواند در استخوان هایم، ذهنی که سقفش چکه چکه می کند. کلاف زندگی پر از گره های کور....

چشم هایم را می بندم. تاریکی. تاریکی. باز می کنم. روز دیگری است. صبح جدیدی... شاید امروز...

 بلند می شوم و  فکر می کنم  در این دنیای خاکستری چه بر سرمان می آمد اگر پاندورا کمی، فقط کمی، دیرتر در جعبه را بسته بود.

 

پی نوشت:

بنا به اسطوره های یونان و رم، پاندورا اولين زنيه كه به دستور زئوس( خداي خدايان) خلق ميشه.  داستان  آفرينش پاندورا خودش كلي جريان ديگه داره ولي چيزي كه من اينجا بهش اشاره كردم داستان صندوقچه يا جعبه پاندورا است كه از معروف ترين و قدیمی ترین داستان هاي روایت شده در ارتباط با اوست. پاندورا از روي كنجكاوي و بدون اجازه صندوقچه اي رو باز مي كنه. با باز شدن صندوقچه تمام محتويات اون كه شامل همه بدبختي ها، بيماري ها، مشكلات و مصايب مختلف و... از صندوقچه مي ریزند بيرون و پخش مي شوند توي دنيا. خوشبختانه پاندورا مي جنبه و به موقع در جعبه رو مي بنده در نتيجه آخرين چيزي كه توي جعبه بوده نمی تونه فرار کنه و براي پاندورا و به تبعش براي نسل انسان هايي كه بعد از اون مي آيند باقي مي مونه.  اميد تنها بازمانده جعبه پاندورا است. تنها چيزي كه به پاندورا و ميلياردها انساني كه بعد از اون آمدند اجازه میده تا در مقابل همه اون بدی ها و سختی ها، و درد و رنج ها( all evil) دوام بیارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 1:52 AM  توسط آيدا حق طلب  | 

ایستاده ام بالای سکوی کلاس. عصبانی ام از دست شاگردهایی که هر چند صد بار هم که برایشان توضیح بدهم باز موقع حرف زدن توی کلاس یادشان میرود  "s"سوم شخص را بگذارند آخر فعل ها،و آینده و گذشته و حال را هنوز قاطی می کنند اساسی. عصبا نی ام و کلافه از دست این دختر های دانشجو و این خانم های دکتر و مهندسی که هنوز نمی توانند چهار تا جمله  با فعل و فاعل درست توی نوشته هاشان پشت سر هم ردیف کنند.فکر می کنم که هر چه از اول ترم وقت گذاشته ام الکی بوده, که اینها درست بشو نیستند.

می ایستم بالای سکوی کلاس. لبخندم را از روی صورتم پاک میکنم زل می زنم توی صورت تک تکشان و خیلی جدی میگویم"متاسفم  شما در سطح این نیستید. نه نوشته هاتون نه صحیت کردنتون و نه نمراتی که از آزمون های کلاسی آوردید هیچ کدوم برای این سطح قابل قبول نیست. یک فکری بکنید وگرنه با این وضع آخر ترم...". کلاس ساکت است. چشم هایی که از اول بهم زل زده بودند و با اشتیاق نگاهم می کردند خیره شده اند به نقطه دوری به جایی شاید آن سوی دیوار ها..

***

نشسته ام روی صندلی آخر کلاس و زیر چشمی استاد فرانسه را که  پای تخته چیزی می نویسد نگاه می کنم. خسته ام. دیشب تا دیر وقت برای امتحان امروز درس می خوانده ام. صبح تا ظهر هم امتحان پایان ترم  دانشگاه, بعد هم یک سره کار و کلاس های موسسه و از آنجا هم چقدر دویده ام و چقدر وقتی که توی ترافیک توی تاکسی نشسته بودم در دلم به همه چراغ های قرمز دنیا لعنت فرستاده ام و باز هم با چند دقیقه تاخیر رسیده ام اینجا.

 استاد دارد توضیح می دهد. آن طرف کلاس یچه ها زیر لبی مشغول پچ پچ کردن و خندیدن هستند. نگاهشان می کنم و یاد تکلیف هایم می افتم که نصفه نیمه انجام داده ام. صدای استاد می پیچد توی گوشم فکر می کنم چقدر این گرامر فرانسه سخت است.  احساس می کنم همه چییز را با هم قاطی کرد ه امconditionel presente و subjonctif و.....

توی فکر و خیال های خودم هستم که لحن استاد که ناگهان جدی شده برم می گرداند توی کلاس. استاد ایستاده است روی سکوی کلاس. لبخند همیشگی روی صورتش نیست. خیره می شود توی چشم هایمان و بی آنکه پلک بزند می گوید: " متاسفم  شما در سطح این نیستید. نه نوشته هاتون نه صحیت کردنتون و نه نمراتی که از آزمون های کلاسی آوردید هیچ کدوم برای این سطح قابل قبول نیست. یک فکری بکنید وگرنه با این وضع آخر ترم...". بچه ها آرام شده اند, سرشان را انداخته اند پایین,شاید دارند خجالت می کشند من ولی همان طور زل زده ام یه چشم های استاد و فکر می کنم چقدر زندگی گاهی وقت ها شکل یک دایره می شود...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 1:5 PM  توسط آيدا حق طلب  |