۱)
چادرش كشيده مي شود روي زمين از پله ها مي آيد بالا. مي خواهد كفش هاي سفيد وصله دارش را در بياورد ميگويم نمي خواهد با كفش بياييد تو. دخترش را هل مي دهد جلو. رنگ پريده اند هم دخترك هم خودش.
ليوان آب را كه مي دهم دستش مي گويد كه چند ساعت توي اين ترافيك بعد از ظهر پنجشنبه توي شلوغي هاي دم عيد توي اتوبوس ايستاده بودند و اينكه دخترك حالش بهم خورده از دود و ترافيك و اتوبوس هاي پر از آدم.
نگاهش بي قرار است. صورتش زرد و لاغر و دست هايش بوي وايتكس مي دهند. با خودم فكر مي كنم شب و عيد و است و بازار خانه تكاني ها داغ. مي گويد از ... مي آييم. اسم... فقط به گوشم خورده. مي دانم جايي است از پايين شهر هم پايين تر. تعجب نمي كنم سر و وضعش هم همين را نشان مي دهد.
مي گويد كه سوسن دختر كوچكش است و پسر بزرگش مي خواهد ترك تحصيل كند و برود مكانيكي. مي گويد كه خودش سيكل هم ندارد و نمي تواند به درس هاي سوسن كمك كند. مي گويد كه سوسن درسش خوب است و اينكه كلاس ورزش مي رود در يك مجتمع فرهنگي- ورزشي نزديك خانه اشان. اسم مجتمع را چنان با آب و تاب مي گويد و وقتي از امكانات موسسه حرف مي زند چنان چشم هايش برق مي زند كه خجالت مي كشم بگويم اصلا اسم اين موسسه را نشنيده ام و نمي دانم كجاست.
حرف مي زند حرف مي زند از سوسن از خودش از خواهرش كه در يكي از شهرستان هاي دور دانشجو است ار شوهرش كه هیچ وقت خانه نيست از همسايه اشان و دخترش. از اتوبوس ها كه هميشه دير مي آيند و از راه خانه اشان كه هميشه دور است. از خودش مي گويد كه 13 سالگي ازدواج كرده و 14 سالگي اولين بچه اش را آورده. حرف ميزند حرف مي زند و من اصلا يادم مي رود براي چه آمده اند.
....
قرارمان را مي گذاريم براي بعد از عيد. دارند مي روند. نمي دانم چه مي شود كه سنش را مي پرسم. مي گويد حدود ۳۰. باور نمي كنم. جين و چرك هاي صورتش چيز ديگري مي گويند ، زردي چشم هايش و سپيدي موهايش... باورم نمی شود هنوز سی سالش هم نشده.باورم نمی شود حتی وقتی براي هزارمين بار تشكر مي كند و دست در دست دخترک مي دوند تا به ايستگاه اتوبوس برسند.
***
۲)
از دور برايش دست تكان مي دهم. چشمكي مي زند مي آيد جلو. يك سالي مي شود نديدمش. ايران نبوده. مي گويد 10 روز است از آمريكا آمده و انگشت حلقه اش را ميگيرد جلوي چشم هايم. برق نگين ها چشمم را ميزند ميگويم مباركه!
سوار ماشين جديدش هستم. پشت چراغ قرمز مي ایستد.مي گويم citizen شدي؟ ميگه نه. حوصله ندارم بمونم آمريكا. دلم رو ميزنه. همش بايد كار كنم. اينجا راحت ترم. بعدم من كه citizen سوئد هم هستم. همين گرين كارت برام بسه. چراغ سبز مي شود دستش را مي گذارد روي بوق و گاز مي دهد. مي گويد خيابون فقط خيابون هاي لس آنجلس!
برايم عجيب است كه با اين فوق ليسانس شيمي اش آمريكا و سوئد را گذاشته آمده اينجا و زبان درس مي دهد. ده سال است ايران نبوده و حالا برگشته است. حرف مي زند حرف مي زند از آپارتماني مي گويد كه براي خودش خريده ، از نامزدش كه يك شركت تجاري بزرگ دارد و يك مغازه بزرگ تر در مجتمع... ، از رانندگي در لس آنجلس ،از هواي دلگير سوئد و از كار در شركت بزرگ داروسازي آمريكايي ، از همكلاسی هاي دانشگاهش، از آخرين تعطيلاتش در اسپانيا و از ويلاي عمه جان در پرتغال.
نزدیک خانه امان هستیم. بي مقدمه مي پرسم " مهشيد" متولد چه سالي هستي مي گويد يك، پنجاه و یك. اگر پنجاهش را نمي گفت مطمئن بودم منظورش شصت و يك است.. باور نمي كنم. پوست شاداب و صاف و قهقه خنده هايش چيزي ديگري نشان مي دهند. موهاي هاي لايت شده و ناخن هاي بلند و و لاك زده اش چيز ديگري مي گويند. زل مي زنم به چشم هايش. بیست و پنج ساله هم نشان نمیدهد چه برسد به ....
هنوز دارد حرف مي زند از سوئد می گوید و زندگی آرام و بی دغدغه مردمانش.
چشمم به ايستگاه اتوبوس كه مي افتد يادم مي آيد بی آنکه حواسم باشد بسیار از خانه امان گذشته ایم.. مي گويم نگه دار. مي پرسد رسيديم؟ همين جاست؟ می گویم "نه" پیاده میشوم و دستی برایش تکان می دهم.
شاید بقیه راه را با اتوبوس رفتم...