دیروز و امروز نشستم یک نامه نوشتم بلند... می خواستم بگذارمش اینجا. می خواستم بنویسم تا سبک بشم. می دونستم دارم نامه ای می نویسم که هیچ وقت به دست مخاطبش نمیرسه، اما نوشتم. نامه که تموم شد یک بار دیگه که خوندمش، دیدم دیگه هیچ حسی ندارم نسبت به چیزی که نوشتم. احساس کردم نمی خوام نامه خونده بشه، حتی توسط کسایی که نه من و نه دوستم رو میشناسند. احساس کردم دیگه هیچی برام مهم نیست.
تصمیم گرفتم حالا که قصد ندارم نامه رو اینجا بگذارم حداقل این چند خط یادداشت رو اینجا بنویسم. تا بعد ها اگر زمانی خاطرات این روزهام رو مرور می کنم یادم بیاید که چه طور دلتنگ شده بودم و دلگیر. و اینکه چه طور نامه ای نوشتم که هرگز خوانده نشد.
پی نوشت ۱: این احساسی که نسبت به نامه ، دوستم، و کل این قضیه دارم ممکنه در آینده عوض شه. پس تعجب نکنید اگه چند وقت دیگه یک نامه بلند و بالا جای این پست نشسته بود!
پی نوشت ۲ :ممنوم میشم اگه یکی به من بگه برای استفاده از بلاگ رولینگ کدش رو باید کجای قالب وبلاگ بذارم. من هر جا که به فکرم رسید توی قالب امتحانش کردم ولی جواب نمیده![]()
