گفتم این شاید از اثرات رشته ای باشه که می خونم. خوب طبیعتا وقتی به عنوان تکلیف مجبور باشی هر ۲ هفته یه بار ۳-۴ تا مقاله (essay)بنویسی خوب معلومه که دوست داری تو بقیه وقته کمی که برات می مونه بخوای یه کار متنوع دیگه انجام بدی! به علاوه اینکه وقتی به دلیل درس های مسخره ای مثل elementary writing و essay writing مجبوری همیشه دقت کنی که نوشته هات introduction خوبی داشته باشند و thesis statement حتما باید شامل همه موارد پاراگراف های بعدی باشه و چه میدونم conclusion همیشه باید دوباره تکرار همون حرف قبلی ها باشه و ار این جور قوانین دیگه خلاقیت و اینها از یادت میره. من خیلی سعی میکنم که با همه اینها خلاق باشم مثلا یه کاری کنم که در عین حال رعایت همه قوانین که استاد می خواد ازم باز هم نوشته ام خیلی خشک نباشه و یه چیز جدید توش جلب نظر کنه ولی انگار تنها چیزی که مهم نیست خلاقیته.
به هر حال که الان کم کم دارم نگران می شم. نگران خودم و نوشتنم که روز به روز داره بدتر و عذاب آور تر میشه! اسم essay که می آد حالم بد میشه. حالا من چی کار کنم هنوز ۲ سال دیگه باید هی essay بنویسم؟!!!
پ.ن: دقت کنید که من واقعا رشته ام رو دوست دارم. نوشتن رو جدای از زمان حال همیشه می پرستیدم و بهترین سرگرمیم بوده و با همه این اوضاع الان احوالم اینه. وای به حال اونهایی که همین طوری الکی وارد این رشته شدند و یا اصلا ادبیات و نوشتن و این ها رو دوست ندارند. اونها چی می کشند؟!
تا این لحظه دوستت نداشته ام اما
زمان چاره ناپذیر عشق فرا خواهد رسید
و دریا ماهیانی را که در انتظارش نبودی
بر سینه ات خواهد ریخت.
نزار قبانی
