خیابون های شلوغش که آدم رو یاد همین ایران خودمون می اندازه با ماشین هایی که پشت سر هم قطار قطار در صف ترافیک ایستاده اند و رانندگی هایی که آدم رو به رانندگی خودمون امیدوار می کنه.مترو و قطار شهری ای که تا بعد از نیمه شب هم بازه و مملو از جمعیت. اتوبوس هاش که آدم رو هیچ جا متظر نمیگدارند و البته گاهی مثل اتوبوس های خودمون روی صندلیشون نشستن رویایی است دور!
محله های قدیمی استانبول و خیابون های سنگفرشش با کبوتر هایی که می آیند کنارت می شینند و اصلا فکر نمیکنند که باید از آدم ها ترسید!
مغازه های صنایع دستی پر از رنگ و نقش و نگار چراغ های تزیینی گلیم ها و فرش های دستباف. و قیافه توریست های غربی که به دنبال نقش و طرحی شرقی مغازه ها رو زیر و رو می کنند.
پیاده روی در هوای خنک شبانه کنار اسکله وقتی که باد از روی دریا میاد و می خوره به صورتت.
قصر هایی مجلل و موزه هایی که بر خلاف اینجا هیچ چیز توش خاک نمی خوره!
شیرینی های رنگارنگ باقلوا های جور وا جور و غذاهایی که از پشت ویترین رستوران ها چشمک می زنند. کباب ترکی های اصل استانبولی که به پای کباب ترکی های خودمون نمی رسنند! شاه بلوط های داغ و کبابی و نخود پلو های بی رنگ و روی گوشه خیابون.
مسجد هایی که همه از هر دین و عقیده ای آزداند توش برند. مسجد هایی پر از توریست با چراغ هایی که از سقف آویزونند و تا نزدیکی های سر آدم می رسنند. مسجد هایی که توش زن و مرد می تونند کنار هم راه برند با هم بخندند و کنار هم نماز بخونند.
فرودگاهش که متوسط هر ۵ دقیقه یک بار یه هواپیما میشینه توش و بعد از فرودگاه فرانکفورت شلوغ ترین فرودگاه اروپاست( این طور بهمون گفتند)
استانبول رو اون طوری که دیدم بوییدم و حس کردم دوست داشتم. این کشور نه چندان توسعه یافته با همه خوبی ها و بدی هاش به دلم نشست و چند روزی بهم این فرصت رو داد که خودم باشم در جایی که هیچ کس نگاهم نمیکنه و هیچ سایه ای دنبالم نیست و هراسی به دلم نمی اندازه با این همه نمی دونم چه حکایتیه که در مهر آباد خاکستری و دودی خودمون اولین نفس رو که کشیدم باز انگار آروم شدم و ته دلم یه چیزی مطمئنم کرد که به خونه برگشتم.
