تبليغاتX
آيدا در آينه

آيدا در آينه

امسال عید که رفته بودم ایران ( چقدر به زبان آوردن این عبارت غریب به نظر می آد. هیچ وقت فکر نمی کردم به این زودی ها در نقطه ای از زندگی ام همچنین جمله ای رو به زبون بیارم) اوضاع خانوادگی به طرز عجیبی غم بار به نظر می اومد. خوب پیر شدن آدم ها رو می دونستم. خودم رو آماده کرده بودم که بابا رو با موهای کمی سفید تر و مامان رو با چروک هایی عمیق تر ببینم ( که البته این انتظارم خیلی تعبیر نشد!) می دونستم گوش های پدرجون سنگین شده و مادر جون احتمالا خمیده تر و ضعیف تر.. می دانستم مامانی و بابایی دیگه نیستند که صبح اول عید گلدون دستمون بگیریم بریم عید دیدنی و اینکه عمو نمی آید امسال مشهد و این عمه خودش هست ولی دیگه شوهرش نیست، آن یکی شوهرش هست ولی خودش دیگر نیست...

با اینکه همه اینها رو می دونستم و خودم رو آماده کرده بودم...ولی باز هم برایم غم بار بود ببینم خانواده بزرگمان هی آب می رود.. از 10 نوه فقط 4 تا مانده بودیم ( تازه اگر خودم رو هم جزء مانده ها حساب کنم) و غمناک ترش اینکه تا 3 ماه دیگه آن 3 تای دیگه هم رفته اند. عمه بزرگه که سال هاست نیست. عمه وسطی و دخترش چند ماهی می شود که رفته اند. عمه کوچیکه و پسرهاش دارند می روند. پسر عمو کوچیکه کارهای پذیرشش درست می شود تا چند ماه دیگر، وسطی که اسفند رفت. پسر عمو بزرگه مانده فقط...

اون روز عصر که خونه مادر جون دم بخاری دراز کشیده بودم و محو سقف گچ بری شده بودم فکرم رفت به خودمون به خانواده ای که قبل تر ها فکر می کردم این روز ها بزرگ تر می شود. نوجوان که بودیم فکر می کردیم تا حالا همه امان ازدواج کرده ایم ( البته به جز خودم که آن زمان ها عهد کرده بودم که قرار است وقف علم و دانش و هنر شوم) فکر می کردیم عید این سال ها این خانه برای ما و شوهر ها و زن ها و بجه هایمان جا نخواهد داشت و برای گرفتن عکس دسته جمعی یکی باید برود ته اتاق پذیرایی بایستد و ماها همه از سر و کول هم بالا برویم و خودمان را به زور جمع کنیم توی عکس.. غافل از اینکه امسال  حتی مبل خانه مادر جون اینها را هم نتوانستیم پر کنیم...

زندگی است.. می دانم.. گله ای نیست.. رفتن و آمدن دارد، کم شدن و زیاد شدن دارد.. نمی دانم ولی چرا در این جایی که ما ایستاده ایم سال هاست فقط رفتن هست انگار، کم شدن، کوچک شدن، پیر شدن... دلم کمی تازگی می خواهد، جوان شدن، زیاد شدن.... جاری بودن نه ایستادن و کم کم تمام شدن...


ولی اول همه مامانی و بابایی دیگه نبودند که صبح عید بریم خونه شون. اولین سال نبودنشون نبود ولی خوب سال پیش که من ایران نبودم. سال قبلش هم که شاغل بودم و روز سوم عید باید بر می گشتم تهران. سال قبل ترش هم که برای فرار از مراسم عید اول همه رفتیم سفر...

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 8:17 PM  توسط آيدا  | 

چند شبه خوابم نمی بره. دیر خوابم می بره. توی تختواب غلط می زنم زیاد و احساس خسته بودن نمی کنم. هم اتاقی ام می گوید حتما زیاد فکر می کنی و من می گویم من همیشه زیاد فکر می کرده ام چیز جدیدی نیست. می گوید "chill". فکر می کنم چقدر این لغت خوبه ... فکر می کنم چیل هستم که ساعت یک و نیم بعد از ظهر در ینگه دنیا نشسته ام ،به جای نهار موکا براونی چیلیانو می خورم ، اسپاتیفیای برای خودش می  رود جلو و من هی خبر بد پشت خبر بد می خوانم و هی نی را فرو می کنم توی این لیوان موکا براونی چیلیانو که یخ هایش زود تر آب شود...

حتما چیل هستم نه تنها من که نسلی از ما.. نسل هایی از ما.. چیل هستیم ما که هیج وقت شکوه نکردیم.. هیچ وقت گلایه نکردیم.. هیچ وفت فرو نریختیم... اشک ریختیم شاید فقط.. گاهی آرام و یواشکی گاهی کمی بلند تر...هیچ وقت سر به کوه و بیابان نگذاشتیم... طغیان نکردیم.. سعی کردیم فقط مرداب نباشیم، نهری باریک، رودخانه ای آرام...

هم اتاقی ام نمی داند من چیل هستم نمی داند از همان روز 7 سالگی که کلمه "اقلیت" را یاد گرفته ام چیل بوده ام.. آن روزی که همکلاسی هایم نمی خواستند کنارم بشینند. آن روزی که معلم ریاضی برگه امتحانم را تصحیح نمی کرد و مرا پای تخته نمی برد آن روز هایی که ناظم های بد اخلاق سرم داد می کشیدند.. من جیل هستم... تمام آن چهارشنبه صبح  های سرد برفی که مادرم چادر به سر می کرد و دست ما را می گرفت از راهروهای نمور و آب گرفته و سربازان اخمو و بداخلاق می گذشتیم تا نیم ساعت از پشت شیشه با پدرم صحبت کنیم .. سال هاست چیل بوده ایم.. از آن روز هایی که با رتبه 206  کنکور هیچ دانشگاهی قبول نشدم تا روزی که دوست شاعر و فرهیخته و اهل قلمم دور من و دوستی مان را خط کشید تا تا همین امروز که به جای خالی دوست هایم نگاه می کنم به آنها که هر روز می روند تا چند سالی نباشند، ... .زمانی نسل ما دوری پدر ها و مادر هایمان رو با "چیلی" سر می کردیم امروز غم برادر ها و خواهرهایمان هم هست؛ همسرها، عشق ها و دوست هایمان... و من گاهی شب ها که خوابم نمی برد شاید فکرم یواشکی می رود به فردا و فرزندانمان ...

چیل هستیم با اینکه دیده نمی شویم، عکسمان جایی بزرگ نمی شود، حتی دوست ها و همکارانمان ما را شاید خیلی یادشان نماند... چیل هستیم، هنوز می خندیم و هنوز شاید بیش از همه همسایه ها دیوار به دیوارمان به روشنی فردا اطمینان داریم..هنوز برای ظلمی که به "هر کدام" از ساکنان این خانه می رود بغض می کنیم...

هم اتاقی ام باید بداند من چیل هستم حتی اگر بعضی وقت ها شب ها خوابم نمی برد، وقتی نشسته ام پای کامپیوتر و نا خود آگاه خیره می شوم به جایی دور، وقتی دلتنگ می شوم، وقتی ناگهان وسط جمع ساکت می شوم... دوست دارم لبخندم را ببیند و لبخندم یادش بماند...

موکا براونی چیلیانو تمام یخ هایش آب شده و فقط دیگر شکلات خالص ته ظرف مانده... شیرینی خالص... مثل خواب هایی که این روز ها می بینم...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 8:0 AM  توسط آيدا  | 

دو تا بال کوچک دارم روی شانه سمت چپم...
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 12:29 PM  توسط آيدا  | 

می توانم لم بدهم روی تخت به بالشت سرخ آبی ام، چای بابونه بریزم برای خودم با شکلات کیت کت تلخ سریال بی سر و ته آمریکایی نگاه کنم و یادم برود که یک ساعت قبل توی کتابخونه چه حالی داشتم... چیزی در درونم می گوید زندگی من تا سال ها بین این دو نهایت مثل پاندولی تاب خواهد خورد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 5:1 PM  توسط آيدا  | 

امروز وسط کلاس تاریخ تمدن غرب دچار اپیفینی شدم انگار. نمی دونم ندای درونی بود یا بیرونی یا نتیجه زنجیره دعاهایی که روزهاست صبح و شب دارم می خونم...

چند هفته ای است زندگی ام بهم ریخته. پریشانم. دلتنگم. بی قرارم. خوبیش این است که می دانم از کجا آب می خورد. بدی اش این است که کاری از دستم بر نمی آید. برای یکی از معدود بار ها در زندگی ام است که احساس می کنم جبر روزگار در مشت هایش فشارم می دهد. احساس می کنم کنترلی روی اتفاقاتی که دارد می افتد و زندگی مرا هم به شکلی تحت تاثیر قرار می دهد ندارم. هزار بار صورت مسئله را خوانده ام و سعی کرده ام ببینم چه جوابی می شود نوشت روی برگه این امتحان ولی هنوز برگه سفید سفید است و وقت دارد تمام می شود. چیز زیادی نمانده تا روزگار برگه را از زیر دستم بکشد و من نمی دانم چه می شود بعدش.

گریه های ِ های هایم را همان روز های اول کردم. اشک هایی که بی اختیار می ریختند. صدایم که تا چند روز گرفته بود. بغض های مداوم. دل شور ه های بی هنگام. بعد روز های فکر و خیال بود. اما ها و اگر ها و شاید ها... چه کنم ها و ای کاش ها و حس تنهایی عمیق در این ینگه دنیا. همه چیز حالم را بد می کرد. اتاق کوچکم، آشپزخانه شلوغ و اشتراکی ، بوی غذاهای کافه تریا، صدای خنده بچه های توی هال ... موسیقی حالم را بد می کرد، بعضی کتاب ها، عکس ها، کلا هر نشانه ای که مرا وصل می کرد به روزها و حال و هوایی که دیگر نبودند. حرف زدن خودم حتی، وقتی بی اختیار کلماتی را استفاده می کردم که می دانستم مال خودم نبودند. احساس می کردم ویار باید همین باشد که هر چیز کوچک و بزرگی جایی از دلت را بلرزاند، زانو هایت را سست کند، و حالت را بهم بریزد.. مدام در حال بالا آوردن بودم.. بالا آوردن روز هایمان، حرف هایمان، لحظه هایمان...

حالا از شدت ویار هایم کم شده ولی هنوز درد دارم. گاهی بی صدا اشکی میریزم، یا سر کلاس حواسم پرت می شود و بی آنکه بفهمم خیره می شوم به جایی دور. حالا بیشتر فکر می کنم و سعی می کنم منطقی ببینم همه چیز را.. سعی می کنم بفهمم چی اتفاقی دارد می افتد و سعی می کنم ببینم توی این گره های کوری که دورم را گرفته اند امیدی به رهایی هست... فکر می کنم بیینم دستانم چقدر قدرت برای پاره کردن بند ها دارند، اصلا چقدر باید چیزی را بخواهم... پیدا کردن خط باریک بین خواستن و رها کردن، بین تلاش کردن و خودم را به در و دیوار زدن یا توکل و راضی به رضا بودن...

با همه این حرف ها امروز ولی سر کلاس تمدن غرب دچار اپیفنی شدم انگار. نه که درمان بشوم، نه که ذره ای از دلتنگی ام کم بشود نه.. ولی ناگهان - جویس وار- به این نکته رسیدم که این زندگی نیست که من برای خودم درست کرده ام.. غذا نمی خورم. نهایت آشپزی ام شده قاطی کردن یک مشت اسپاگتی با سس آماده بی خاصیت که روزی یک وعده به جای صبحانه و نهار و شام می خورم. خوابم بهم ریز شده. سه و چهار صبح به زور می خوابم و صبح ها اگه کلاس نداشته باشم ده ، یازده با سر درد بلند می شوم. درس هایم را نمی خوانم. همین طوری می روم سر کلاس و می آیم. برنامه هفتگی که با ذوق و شوق اول ترم درست کرده بودم دارد خاک می خورد حسابی. مقاله ها را این اواخر دیگر حتی از سایت هم دانلود نمی کنم. پایان نامه که هیچی. میز تحریرم که رویش از قابلمه و بشقاب و کاسه گرفته تا هدست و دوربین و لباس و کیف و .. همه چیز پیدا می شود. فکر کردم این که نشد که تمام فکر روز و شبم شده درد و ناراحتی و غصه خوردن و شکایت کردن از روزگار که راه نمی آید با ما.

استاد داشت از انقلاب فرانسه می گفت من داشتم فکر می کردم که پس قدرت اراده و هدفمند بودنم چی شد؟ شور و اشتیاق سال پیشم این موقع کجا ست؟

درست است در زندگی من ،در جایی که الان ایستاده ام درد هست، غم و غصه هست، دوری هست و آرزو های نا ممکن ولی فکر کردن مدام به اینها چیزی را تغییر نمی ده. می دانم باید برای خودم دلخوشی های کوچک دست و پا کنم. باید یاد بگیرم این چند ماهه اینجا خوب باشد. خوب باشم. خوب باشم.

 البته هنوز با برگه سوال زیر دستم است و نمی دانم چه کنم. اپیفینی امروز راجع به جواب نبود ولی یادم آورد که در این شرایط نمیشه درست فکر کرد، یادم آورد که زندگی ام را باید جمع و جور کنم، که این ها بهترین و پر بهره ترین روز های عمرم می توانند باشند اگر چه دردناکند، اگر چه سختند ولی آنقدر ارزش دارند که این طوری دورشان نریزم. غم هست. دلتنگی هست ولی زندگی هم هست و تلاش برای "درست" زنده گی کردن در همچین روز هایی...

اما با تو چه می کنم؟ ما را جه می شود؟ نمی دانم؟ می دانم درمان می شوم به زودی. ولی مطمئن نیستم که بخواهم درمان شوم. از بی حوصلگی و این زندگی بهم ریخته چرا! می خواهم و تصمیم هم گرفته ام. ولی درمان شدن از تو؟ گذشتن از تو... نمی دانم...


+ نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 2:3 PM  توسط آيدا  | 

بعضی آهنگ ها را نباید گوش کرد. دل را می سوزانند. نفس کشیدن را سخت می کنند. ضربان قلب را بالا می برند...

نت ها رسوخ می کنند در جانم، می چرخند در رگ هایم، می روند در انباری های دل و پیدا می کنند تمام چیز هایی را که سال هاست در صندوق های چند قفله پنهان کرده ام. سرخوشانه در ها را باز می کنند، قفل ها را می شکنند، پرده ها را کنار می زنند و تصویر ها، حس ها، حرف ها، رازها آزاد می شوند و مثل رودخانه هایی خروشان طغیان می کنند. تمام آنچه فکر می کردی تحت کنترل داری، تمام آنچه فکر می کردی از یاد برده ای...

بعضی آهنگ را نباید گوش کرد. در یک بعد از ظهر دوشنبهٍ کسل و تنها، دلتنگ افتاده در ینگه دنیا بعضی آهنگ ها را نباید گوش کرد. نفس کشیدن را سخت می کنند، ضربان قلب را بالا می برند و قبل از آنکه بفهمی فرو ریخته ای...

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 8:16 AM  توسط آيدا  | 

زیاد است. هضم این همه در دو، سه روز زیاد است. خوب است ولی زیاد است. حجم احساسات است که به جوش می آید و بدن و ذهن و روح را بهم میریزد. یک لحظه می خندی، لحظه بعد دنبال دستمال برای پاک کردن اشک هایت می گردی. یک لحظه با 100 نفر آدم بالا و پایین می پری، لحظه بعد دوست داری فقط بشینی یک گوشه و تماشا کنی.

کم نیست. حرف دل در میان است. از آن حرف ها که ضربان قلبت را تند تر می کند و زیر زانو هایت را سست. آن ها که حتی با فکرش گرما می دود در تنت و حس می کنی آتش گرفته ای. و یادت می آورد که بال داری و آسمان همین نزدیکی هاست و تو حتما پرنده ای هستی که فقط پریدن بایدت...

بی نهایت زیبایی هست و حس سرور عمیق، حس های خوب و اوج و پرواز هست، آسمان هست ولی بعد زمین و خاک و سنگریزه ها هم هستند. خاکستری روز ها هست. گره خوردگی آدم ها هست، درگیری ها دلخوری ها، سوء برداشت ها، امتحان ها امتحان ها امتحان ها...

دیدن و شنیدن خیلی چیز ها و بعد چشم پوشیدن و گذشتن ازشان سخت است ولی باید یادم باشد آدم ها همیشه هم گره کور نخورده اند. باید یادم باشد همان هایی هم که این روز ها شوق پریدن را بهم داده اند آدم هایی هستند با پاهایی بر همین زمین خاکی : مهربان ترین و بزرگ وار ترین پدر بزرگ دنیا که در آغوشم می کشد، آرامم می کند، می خنداندم ، با کلمه هایش دل را قرار می دهد و فکر را روشنی و با نگاه همیشه به پایینش ذوبت می کند، آن خانم پیر عینکی دوست داشتنی که قصه می گوید و با آنکه آن قدر پیر و ضعیف است که صدایش می گیرد و مدام سرفه می کند کتش را در می آورد و می دهد به آن جوان تر هایی که سردشان است، آن دو مرد سیاه پوست نازنین، داستان هایشان، محبت و شیفتگی بی حصرشان به سرزمین مادری ام، استاد آمریکایی مهربان که دستانم را می گیرد و اشک میریزد و از شرمندگی هایش می گوید و از آرزو هایش ، از خستگی هایش و از باری که بر شانه هایش حس می کند، پدر خسته ولی مصصم سرزمین های گرم جنوب که نیمه شب های میانسالگی اش را پای درس و کتاب می گذراند، مادر دومم که نگرانم است و این روز ها بی آنکه حرفی بزنم فکرم را می خواند و سوال هایم را جواب میدهد و آنجه را که من جرات نمی کنم بر زبان بیاورم بر زبان می آورد

زیاد است . این همه اتفاقات کوچک و بزرگ برای چند روز خیلی زیاد است. شاخک های حسی ات مدام تحریک میشوند و لحظاتی هست که فکر می کنی همه چیز فرو میریزد. سخت است  از این آشفته بازار احساسات جان سالم به در بردن شاید..ولی باید تمرین کنم که زیبایی ها را یادم بماند: محبتی که دل را می لرزاند، آغوشی که گرما می بخشد، لبخندی که آرامش می دهد، کلامی که پرواز را یادت می آورد و آسمان را. باید همه این ها را یادم باشد و احساس عمیق خوشبختی در این اولین ساعات نیمه شب سال نو...

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1390ساعت 1:1 AM  توسط آيدا  | 

 راستش را بخواهی هیچ کدام از آن بسته های رنگی و ربان زده زیر درخت دلم را نمی برد، غذاهای رنگ ، رنگ و سفره مفصل هم نه دیگر. لباس های شیک، کفش های پاشنه بلند، عطر های تند، هیچ کدام هیچ هوسی به سر نمی اندازند. در عوض دلم از دست می میرود از خنده ها و شوخی ها، از کل کل ها و بحث های داغ سر میز غذا که حتی کلمه ای اش را هم نمی فهمم، از لم دادن کنار هم و سر خوشانه عصر روز تعطیل فیلم تماشا کردن، از دور میز آشپزخانه نشتن و قهوه و چای خوردن. در آغوش کشیدن ها، کنار هم بودن ها، هم را داشتن ها.... این ها دلم را می لرزاند. 

***

عکس خانوادگی می گیرم. 100 تا، می گویم حالا لبخند بزنید، حالا با فلش حالا بدون فلش، جالا کمی دور تر، کمی نزدیک تر. می گویند بسه. می گویم نه قشنگید. کنار هم قشنگید. فقط چند تای دیگر و آن ها باز می خندند و شکلک در می آورند . کنار هم، در آغوش هم .

و من دوربین را محکم تر به چشمانم فشار می دهم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1390ساعت 1:41 AM  توسط آيدا  | 

کلمات همیشه من را سحر می کنند و تو انگار خوب می دانی چه طور مرا مسحور کنی.. نبض کلمات را در دست داری، آهنگ کلام را می شناسی، موسیقی واژه ها را بلدی، می دانی کجا باید نرم بود، کجا سکوت کرد. میدانی چه وقت باید لبخند زد و چه وقت باید فقط گوش کرد و به من اجاره داد خودم را خالی کنم. با کلمات جادو می کنی. آن قدر آن ها را زیبا در جایشان می نشانی که دوست دارم تا بینهایت بخوانمت، حتی بیشتر از اینکه بشنومت، حتی بیشتر از اینکه نگاهم به نگاهت بیفتد شاید.

کلمات همیشه مرا سحر می کنند و تو  خوب می دانی چه طور مرا مسحور کنی..خوب بلدی کارت را و این مرا می ترساند، ترسی آمیخته به هیجان و شوق اما. از جنس آن ترس بعدازظهر های داغ تابستان های کودکی وقتی تلاش می کردیم بی آنکه پدر بزرگ بفهمد از خواب نیم روزی فرار کنیم یا ترس از اینکه مادر موقع برداشتن شکلات مچمان را بگیرد. این بار هم دستم جلو می رود برای برداشتن چیزی که نمی دانم سهم من هست یا نه..می ترسم روزگار مچم را بگیرد..

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1390ساعت 2:16 AM  توسط آيدا  | 

سین مرده و از بچه اش هیچ خبری نیست. نون اومده ایران. از راه که میرسه از ماشین پیدا نشده، بابایی که توی یک ماشین دیگه است چشم هاش از خوشحالی برق میزنه و پر اشک میشه. نون هم میدود سمت ماشین اونها ولی معلوم میشه داره می ره که دایی و ص و پ رو بغل کنه و اصلا بابایی رو ندیده، بابایی یه جور بدی نا امید میشه. هیچ کی چشم هاشو نمی بینه جز من و من دلم هری میریزه پایین.

میم مثل همیشه بالا و پایین میپره که همه چیز جلسه درست و حسابی برگزار بشه. من چشمم دنبال بچه سین می گرده. هیچ مهمونی نمی آد و من تعجب می کنم سین خیلی جوون مرده چرا هیج کی برای تسلیت نمی آد. تمام صندلی هایی که چیدیم خالی مونده. یک سری آدم های انگشت شماری می آیند و میروند.

از خواب می پرم. عرق سرد بر تنم: جلسه تذکر، خانواده، صندلی، گل، بابایی.. مامانی... مشهد، اصفهان.. ما... اونها...ما ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1390ساعت 11:23 PM  توسط آيدا  |