My words fly up, my toughts remain below
Words without thoughts never to heaven go
- King Claudius, Hamlet [3.3]
My words fly up, my toughts remain below
Words without thoughts never to heaven go
- King Claudius, Hamlet [3.3]
در "عزیز ترین جای بقچه سفرهایم"* یک کارت پستال بنفش دارم،یک نامه از طرف دوستی چینی که از آن قند پارسی می بارد، یک قلب تکه شده صورتی و بسته ای شکلات از طرف دوست های ۵-۶ ساله ام. چند یادداشت دست نویس از این و آن، یک کتابچه دعا، زنجیر نقره ای ظریف و یک کاردستی بی نظیر با دست خط تمام آدم هایی که این روزها دلتنگشان هستم. تا اطلاع ثانوی حتی گوشه ای از گنجینه ام را با گران قیمت ترین، زیبا ترین و بزرگ ترین هدیه های دنیا عوض نمی کنم!!!
پی نوشت:
* از رامین قرض گرفته ام این را. عجیب هر وقت پای سفر به میان می آید یاد این عبارت می افتم....
یک سه شنبه دوست داشتنی،۳-۴ دوست صمیمی و بی نظیر که انگار نه انگار هنوز ۲۴ ساعت هم نیست که می شناسیشون ، آفتاب مطبوع سر ظهر و سنگ فرش های داغ، پسر ۲۰ ساله ای که نشسته کنارت و حاضر نیست تا وقتی مطمئن شده همه همه شام خوردند لب به غذا بزنه، یک آقای عینکی که از ینگه دنیا اومده و کلی حرف برای زدن و عکس برای نشون دادن داره، یک گلدون پر از گل های رز قرمز، یک مسافر که با دو تا چمدون از راه دور می رسه و بهمون گوجه سبز و پرتقال و توت می ده. یک خانم بلوز آبی و زیبا که می آید طرفم و ازم قول می گیره ، سر درد شدید، گلو درد، چشم های قرمز ....اشک، اشک ،اشک های من...
بعضی روز ها هیچ وقت از یاد نمی رند....
"ب" را اولین بار در ترمینال اتوبوس می بینم از راه دور می دود و به ما که می رسد هنوز نفس تاره نکرده با لهجه ای بامزه می گوید " عصر به خیر! من زبان فارسی دوست دارم." و در جواب نگاه های هاج و واج ما اضافه می کند " از روی کتاب یادگیری می کنم!"
"ب" چهار هفته است که از روی کتاب و با کمک یکی از دوستانش دارد فارسی یاد می گیرد. تمام عشق و انگیزه اش هم این است که بعد ها به بچه هایش فارسی یاد بدهد.
"ب" می گوید خیلی از دختر هایی که موهایشان را رنگ می کنند خوشش نمی آید. به نظرش احمقانه است که آدم به بدن خودش سم وارد کند. می گوید این رنگ موها و مواد شیمیایی اشان بعد ها موقع بارداری به بچه ها صدمه وارد می کند.
"ب" می گوید دوست دارد در آینده استاد دانشگاه یا معلم شود تا بتواند وقت بیشتری را با بچه هایش باشد. حتی می گوید اگر بشود همه کارهای بیرون منزل را می دهد به همسرش تا خودش همه وقتش را صرف تربیت بچه هایش کند. می گوید دوست داشت آنقدر پولدار بود که لازم نبود کار کند و تمام وقتش می شد برای بچه هایش.
"ب" فقط یک پسر 20 ساله است. شادمانه و سرخوشانه آواز می خواند, شوخی می کند, تمام وقت و انررژی اش را می گذارد برای اینکه دنیایی که قرار است روزی بچه هایش در آن زندگی کنند دنیای بهتری شود. به بچه هایش زیاد فکر می کند و گاهی هم به دختری که قرار است روزی مادر بچه هایش شود و آن وقت است که صورتش گل می اندازد, چشم هایش برق می زند و زیر لب به فارسی می گوید" عشق".
تو گاهی آن دختر مو طلایی پریشان حالی هستی که صدایی از راه دور کیلو متر ها کشانده اش تا پشت در های بسته و باز هم همان صدا دستش را گرفته و از روی نرده ها ردش کرده تا بعد از سال ها ندانسته دقیقا لحظه سال تحویل هم زیانی را در آغوش بکشد و اشک باشد که بریزد و لحظه ای بعد ناپدید شود پشت همه نرده ها و دیوار ها و مرز هایی که ما را از هم دور می کند
تو گاهی آن زن میانسال خندان و سر حالی هستی که نشسته روی زمین فرودگاه بین گل ها و دوست دارد ازش عکس بگیری و برایت بلند بلند می خندد و شکلک در می آورد و عکسش برای همیشه می ماند توی آلبوم بی آنکه حتی اسمش را بدانی..
تو گاهی آن توریست آلمانی آرام و خندانی هستی که دستش را به نشانه احترام به طبیعت گذاشته روی سینه اش ایستاده زیر سایه درختی کهنسال و می گذارد خورشید دم غروب سایه بیاندازد بر موهای بلند و بافته اش و چروک های دست و صورتش. همان که با صدای گرفته و آرام و لبخند به لب برایمان فارسی حرف می زند و گوش می کند به حرف هایمان روی آن تپه بلند ...
تو می توانی هر کسی باشی می توانی آن دختر بلژیکی باشی که آن روز در دهلی به دنبال آدرس می گشتی و با هم هم قدم شدیم یا آن زن میانسال شکسته و زار و نزار همشهری خودم که یک روز یخی زمستانی در اتوبوس تمام عقده های دلت را ریختی بیرون, می توانی پسرکی میوه فروش باشی یا مادری که دارد بازی بچه هایش در رستوران را تماشا می کند. می توانی ایرانی باشی یا چینی می توانی هلندی باشی یا ژاپنی می توانی چاق باشی یا لاغر کوتاه باشی یا بلند زیان من را بدانی یا نه می توانی جوان باشی یا پیر دختر یا پسر زن یا مرد... می توانی هر کسی باشی همین قدر که نگاهمان گره می خورد بهم و لبخند می زنیم برای دوست بودن برای دوست داشتن کافی است همین قدر کافی است تا رد پایت برای همیشه بماند روی لحظه هایم و شبی نیمه شبی مثل الان این خیال بیاید سراغم که کجا، کی باز هم را خواهیم دید....
گاهی یادم می رود که باید منتظر کلی اتفاق خوب باشم در زندگی ام. گاهی یادم می رود که هنوز کلی روزهای آفتابی و گرم و پر از ناشناخته انتظارم را می کشد. یادم می رود که ممکن است همین امروز که با خواب آلودگی خودم را از رختخواب می کنم کلی اتفاق های خوب و هیجان انگیز خودشان را بکشند توی زندگی ام...
گاهی آنقدر که همه چیز خاکستری است دورو برم یادم می رود که هنوز در آستانه کلی روزهای روشن و سپید ایستاده ام، که هنوز این زندگی دوست داشتنی و عزیز کلی از کارت هایش را برایم رو نکرده است! و لذت عجیبی دارد وقتی یادم می آید و یادم می ماند.....