امروز وسط کلاس تاریخ تمدن غرب دچار اپیفینی شدم انگار. نمی دونم ندای درونی بود یا بیرونی یا نتیجه زنجیره دعاهایی که روزهاست صبح و شب دارم می خونم...
چند هفته ای است زندگی ام بهم ریخته. پریشانم. دلتنگم. بی قرارم. خوبیش این است که می دانم از کجا آب می خورد. بدی اش این است که کاری از دستم بر نمی آید. برای یکی از معدود بار ها در زندگی ام است که احساس می کنم جبر روزگار در مشت هایش فشارم می دهد. احساس می کنم کنترلی روی اتفاقاتی که دارد می افتد و زندگی مرا هم به شکلی تحت تاثیر قرار می دهد ندارم. هزار بار صورت مسئله را خوانده ام و سعی کرده ام ببینم چه جوابی می شود نوشت روی برگه این امتحان ولی هنوز برگه سفید سفید است و وقت دارد تمام می شود. چیز زیادی نمانده تا روزگار برگه را از زیر دستم بکشد و من نمی دانم چه می شود بعدش.
گریه های ِ های هایم را همان روز های اول کردم. اشک هایی که بی اختیار می ریختند. صدایم که تا چند روز گرفته بود. بغض های مداوم. دل شور ه های بی هنگام. بعد روز های فکر و خیال بود. اما ها و اگر ها و شاید ها... چه کنم ها و ای کاش ها و حس تنهایی عمیق در این ینگه دنیا. همه چیز حالم را بد می کرد. اتاق کوچکم، آشپزخانه شلوغ و اشتراکی ، بوی غذاهای کافه تریا، صدای خنده بچه های توی هال ... موسیقی حالم را بد می کرد، بعضی کتاب ها، عکس ها، کلا هر نشانه ای که مرا وصل می کرد به روزها و حال و هوایی که دیگر نبودند. حرف زدن خودم حتی، وقتی بی اختیار کلماتی را استفاده می کردم که می دانستم مال خودم نبودند. احساس می کردم ویار باید همین باشد که هر چیز کوچک و بزرگی جایی از دلت را بلرزاند، زانو هایت را سست کند، و حالت را بهم بریزد.. مدام در حال بالا آوردن بودم.. بالا آوردن روز هایمان، حرف هایمان، لحظه هایمان...
حالا از شدت ویار هایم کم شده ولی هنوز درد دارم. گاهی بی صدا اشکی میریزم، یا سر کلاس حواسم پرت می شود و بی آنکه بفهمم خیره می شوم به جایی دور. حالا بیشتر فکر می کنم و سعی می کنم منطقی ببینم همه چیز را.. سعی می کنم بفهمم چی اتفاقی دارد می افتد و سعی می کنم ببینم توی این گره های کوری که دورم را گرفته اند امیدی به رهایی هست... فکر می کنم بیینم دستانم چقدر قدرت برای پاره کردن بند ها دارند، اصلا چقدر باید چیزی را بخواهم... پیدا کردن خط باریک بین خواستن و رها کردن، بین تلاش کردن و خودم را به در و دیوار زدن یا توکل و راضی به رضا بودن...
با همه این حرف ها امروز ولی سر کلاس تمدن غرب دچار اپیفنی شدم انگار. نه که درمان بشوم، نه که ذره ای از دلتنگی ام کم بشود نه.. ولی ناگهان - جویس وار- به این نکته رسیدم که این زندگی نیست که من برای خودم درست کرده ام.. غذا نمی خورم. نهایت آشپزی ام شده قاطی کردن یک مشت اسپاگتی با سس آماده بی خاصیت که روزی یک وعده به جای صبحانه و نهار و شام می خورم. خوابم بهم ریز شده. سه و چهار صبح به زور می خوابم و صبح ها اگه کلاس نداشته باشم ده ، یازده با سر درد بلند می شوم. درس هایم را نمی خوانم. همین طوری می روم سر کلاس و می آیم. برنامه هفتگی که با ذوق و شوق اول ترم درست کرده بودم دارد خاک می خورد حسابی. مقاله ها را این اواخر دیگر حتی از سایت هم دانلود نمی کنم. پایان نامه که هیچی. میز تحریرم که رویش از قابلمه و بشقاب و کاسه گرفته تا هدست و دوربین و لباس و کیف و .. همه چیز پیدا می شود. فکر کردم این که نشد که تمام فکر روز و شبم شده درد و ناراحتی و غصه خوردن و شکایت کردن از روزگار که راه نمی آید با ما.
استاد داشت از انقلاب فرانسه می گفت من داشتم فکر می کردم که پس قدرت اراده و هدفمند بودنم چی شد؟ شور و اشتیاق سال پیشم این موقع کجا ست؟
درست است در زندگی من ،در جایی که الان ایستاده ام درد هست، غم و غصه هست، دوری هست و آرزو های نا ممکن ولی فکر کردن مدام به اینها چیزی را تغییر نمی ده. می دانم باید برای خودم دلخوشی های کوچک دست و پا کنم. باید یاد بگیرم این چند ماهه اینجا خوب باشد. خوب باشم. خوب باشم.
البته هنوز با برگه سوال زیر دستم است و نمی دانم چه کنم. اپیفینی امروز راجع به جواب نبود ولی یادم آورد که در این شرایط نمیشه درست فکر کرد، یادم آورد که زندگی ام را باید جمع و جور کنم، که این ها بهترین و پر بهره ترین روز های عمرم می توانند باشند اگر چه دردناکند، اگر چه سختند ولی آنقدر ارزش دارند که این طوری دورشان نریزم. غم هست. دلتنگی هست ولی زندگی هم هست و تلاش برای "درست" زنده گی کردن در همچین روز هایی...
اما با تو چه می کنم؟ ما را جه می شود؟ نمی دانم؟ می دانم درمان می شوم به زودی. ولی مطمئن نیستم که بخواهم درمان شوم. از بی حوصلگی و این زندگی بهم ریخته چرا! می خواهم و تصمیم هم گرفته ام. ولی درمان شدن از تو؟ گذشتن از تو... نمی دانم...